حوالي ساعت 13 و 30 دقيقه روز دوازدهم ارديبهشت امسال در محل كارم كه دقيقا در ضلع جنوبي هتل معروف لاله تهران واقع شده است نشسته بودم كه يكي از همكارانم از وقوع يك تصادف بين يك خودرو پرشيا و موتور سيكلتي در مقابل سازمان آب در خيابان حجاب خبر داد.
دوربين اداره را در دست گرفته و بلافاصله به محل حادثه رفتم، جواني راديدم كه دستش زير سرش قرار گرفته و بر سنگفرش گرم خيابان در ميان خون خود غلتيده بود.
مردي از عابرين پياده در حالي كه پارچه اي را زير سر جوان 22 ساله قرار داده بود تلاش مي كرد از شدت خونريزي بكاهد و بانوي ميان سالي هم كه بعدا فهميدم پزشك بوده دائما انگشت خود را بر روي گردن مصدوم مي فشرد و نبض او را كنترل مي كرد.
مرد جواني نيز كه راننده يك ماشين پرايد بود در مقابل او توقف كرده و به شدت از ترس مي لرزيد از او جريان را پرسيدم در حالي كه تصور مي كردم او با موتور سوار برخورد كرده است ولي راننده پرايد گفت هر دو راننده از شمال به جنوب حركت مي كردند كه راننده پژو پرشيا ناگهان با موتور سوار برخورد و اورا به لاين مقابل روبروي ماشين من پرتاب كرد تصور كنيد اين راننده با چه صحنه اي روبرو شده است تا دليل اضطراب و هيجان او را بيشتر درك كنيد.
در حالي كه صحنه جان دادن اين جوان زحمت كش كه پيك موتوري بود را مقابل چشمانم نظاره مي كردم با اكراه از اين صحنه دلخراش عكس انداختم.
راننده پرشيا به گفته مردم حاضر در صحنه خانمي بود كه پس از پياده شدن از ماشين خود بعد از چند دقيقه فرار كرد ولي با همت يك موتور سوار و كاركنان سازمان آب در يكي از چهارراههاي پايين تر از سازمان آب در خيابان حجاب دستگير شد.
پس از گرفتن عكس از اين واقعه به محل كارم برگشتم و با يكي از دوستانم در روزنامه جام جم تماس گرفتم و خبر اين حادثه را براي دوست فرهنگي نويسم بازگو كردم و اوهم موضوع را با همكار حوادث نويسش مطرح ودر نهايت براي نخستين بار قرار شد حوادث نويس شوم.
پيش از اين به فراخور خبرهايي كه براي كانون تهيه مي كردم علاوه بر خبرهاي فرهنگي، هنري دستي هم در نگارش اخبار اجتماعي، اقتصادي و ورزشي هم برده بودم ولي هرگز عرصه حوادث نويسي را تجربه نكرده بودم.
خبر را به همراه عكسهايش در اختيار جام جم گذاشتم و فرداي آن روز در صفحه حوادث آن روزنامه با عنوان «پيك مرگ پيك موتوري را به كام كشيد، منتشر شد.
پس از اين اتفاق نيم روز تلخ و دردناكي را سپري كردم در حالي كه تصويري از چهره آن جوان بخت برگشته كه اتفاقا نه كلاهي بر سر داشت و نه لباس مناسبي پوشيده بود مقابل چشمانم دائما رژه مي رفت.
تو گويي من بله من او را كشته ام! واقعا اعصاب فولادي ميخواهد اين حوادث نويسي.
اما اين احساس ناخوشايند در واقع تلنگري بود كه قدر شرايط و محيط كاري خودمان را بيشتر بدانيم و صفا و پاكي و لطافت كار با كودكان و نوجوانان و خبر نويسي در عرصه فعاليتهاي فرهنگي و هنري براي آنها را بيشتر درك كنيم.
در عين حال اصلا قصدم اين نيست كه اهميت و ارزش كار همكاران حوادث نويس كه دائم با تصادف و تصادم و قتل و جنايت و تجاوز و دزدي سرو كار دارند را ذره اي مورد ترديد قرار دهم ولي چه كنم كه كار با كودكان و حضور دائمي در محيط هاي پر نشاط كودكانه و روحيه نازك نارنجي ما اصلا با حوادث نويسي سازگار نيست.
اين تجربه از سوي ديگري هم برايم درس آموز بود چرا كه علي رغم اين موضوع كه متن خبر با كمترين تغييري در روزنامه به چاپ رسيده بود اما دو بخش آن از متن اصلي حذف شده بود.
اول اين كه تلاش كردم اين موضوع را مطرح كنم كه كه شيب نسبتا تند اين خيابان باعث مي شود كه ماشينهاي در حال ورود از خيابان حجاب به فاطمي با سرعت بيشتري به طرف جنوب خيابان حركت كنند و همين موضوع باعث شده تا به حال چندين مورد تصادف حتي منجر به مرگ هم در اين محل به وقوع بپيوند .دوم اين كه چرا نيروهاي امدادي و پليس با تاخيري در حدود نيم ساعت به محل وقوع حادثه رسيدند؟ كه هر دو مورد از متن خبر حذف شده بود.
دليل اين كار هرچه بود براي من توجيه ناپذير به نظر مي رسيد چرا كه وظيفه رسانه ها ايجاب مي كند كه وقايع را به صورتي شفاف و واقعي به مردم منتقل كنند و كاستي ها و اهمال احتمالي هر فرد يا سازمان مسوولي را در اين راه به آنها گوشزد كنند.
با آرزوي رحمت و مغفرت براي اين جوان زحمت كش و فقيد ودرخواست صبر و شكيبايي براي خانواده او براي نخستين بار عكس هايي از اين واقعه را در وبلاگم قرار دادم.
كاش بچه هاي عاشق موتور سواري در اين خيابانهاي شلوغ تهران بيشتر به رعايت نكات ايمني توجه كنند.
در هر صورت این واقعه به یکی از تلخ ترین خاطره های کاری من در روابط عمومی تبدیل شد.
