تبليغاتX
خاطرات روابط عمومی ایرانی

خاطرات روابط عمومی ایرانی

بازتاب شیرین کامی یا تلخکامی های روابط عمومی ایرانی

حكايتي غريب از وضعيت تعليم و تربيت كودكان در ايران
"بچه ها را مي شناسيد؟ با نيازها، خواسته‌ها، دل‌مشغولي، بازي و سرگرمي‌هاي شان آشنا هستيد؟
اصلا مي‌دانيد اين عصر را عصر انفجار اطلاعات و دنياي ارتباطات مي‌دانند؟... كودك ما با فشردن يك كليد رايانه‌اش، وارد جهاني مي‌شود كه نمي‌شناسيم آن را... اصلا مي‌دانيد بچه‌هاي ما چت مي‌كنند؟ با چه كسي حرف مي‌زنند؟ طرف حساب‌شان در اينترنت چه كسي است؟ شما كه مربي هستيد چرا اين دنيا را نمي‌شناسيد؟ آن وقت مي‌خواهيد با بچه‌ها ارتباط برقرار كنيد؟"


اين روزها هركسي خود را درعرصه‌ي آموزش و تربيتِ كودكان ونوجوانان، صاحب نظر مي‌داند يك خروار از اين حرف‌ها در انباري ذهن‌اش ذخيره كرده است و هر جايي مي‌رود اين انبان را خيراتِ گوشِ مجانيِ معلمان و مربيان فلك زده‌اي مي‌كند كه از سرِ ناچاري بايد به حرفهاي‌شان گوش بسپارند.
استادِ ما نيز خوب يافته بود مخاطبان‌اش را و براي آن‌ها روضه مي خواند.
 تا اين جاي كار خيلي حس بدي نداشتم.
 با خودم‌ ‌گفتم: چه عجب بالاخره يك آدم حسابي در ميان اين جماعت پيدا شد كه اين چيز‌ها را مي‌فهمد و به مربيان توصيه مي كند كه هوشيار باشند و استدلال مي‌كند كه اگر نشناسند اين فضا را، خلاصه، فاصله‌شان با نسل حاضر روز به روز بيشتر مي‌شود و آخر كارهم بايد از خود بپرسند كه چرا اين همه قُرص‌هاي رنگ و وارنگِ تعليم و تربيت مرهمي نشد بر آن دل پيچه‌ي لعنتي ودرد آورِ كودكان نازنين‌مان.
جلسه خلاصه به پايان رسيد و همه كه مشتاق بودند راهي براي ارتباط با استاد پيدا كنند و ميكروفن مجالسِ ديگري را به دست‌اش بسپارند تا اين همه علم و كمالات بي استفاده نماند، از او پرسيدند: استاد! شما را كجا مي شود يافت؟
 گفت: يك جايي هستم كه شماره تلفني هم دارد!
 گاهي هستم گاهي نيستم خلاصه زنگ بزنيد شايد بودم.
 اگر بودم در خدمت هستم اگر نبودم هم كه خوب، باز زنگ بزنيد!
ديگري از استاد تعليم و تربيت پرسيد كه آيا سايتي هم داريد؟ نشاني اش را به ما بدهيد.
استاد فرمود: بله بله يكي براي ما سايتي ساخته است نشاني‌اش را دقيق نمي دانم دبليو......... دبليو........ دبليو....... نمي‌دونم چي چي....... نمي‌دونم چي چي....... نقطه، بقيه‌اش را هم دقيق به خاطر ندارم.
آن ديگري هم پرسيد استاد! حضرت‌عالي ايميل‌تان را مرحمت مي‌فرماييد؟
فرمودند: ايميل؟ بله آن هم نمي‌دونم چي چي،  ات؛ حافظه ياري نمي كند.
 و بعد با لبخندي مليح اين را توضيح داد كه اي‌ميل‌شان را – البته اگر آدرس آن را درست گفته باشند - سالي دو بار بيشتر باز نمي‌كنند!
خوب است هر كدام از ما اين داستانِ تكراري را كنار تصوير ذهني روزمره خود از زندگي فرزندان‌مان قرار دهيم كه نشسته‌اند پاي رايانه و دل و روده‌اش را جراحي و قطعات را دوباره سوار و صد‌ بار رايانه را اف ديسك و ويندوز نصب مي كنند و بعد سايت‌ها را يكي پس از ديگري باز و بسته مي‌كنند در حالي كه متوليان و استادان تعليم و تربيت و معلمان و مربيان‌شان، پياده دنبال‌شان مي دوند و داد مي‌زنند آي بچه وايسا!  والبته پاسخ مي‌شنوند بابا بدو ما رفتيم.
داستان غريبِ تعليم و تربيت كودكان اين كشور ممكن است اكنون خنده دار به نظر برسد اما آينده، اشكِ همه آن‌هايي را كه امروز بي تفاوت از كنار بچه‌ها مي‌گذرند و آن‌ها را دست كم مي‌گيرند و آب نبات چوبي دست‌شان مي‌دهند ونهايت، لُپ‌شان را مي‌كشند، در خواهد آورد.
 شك نكنيد.

همين مطلب در وبلاگ ديگر‌م در ورد پرس اين‌جا
+ نوشته شده در  2009/9/21ساعت 17:13  توسط کیان جوادی  |