تبليغاتX
خاطرات روابط عمومی ایرانی

خاطرات روابط عمومی ایرانی

بازتاب شیرین کامی یا تلخکامی های روابط عمومی ایرانی

جمعیتی ايستاده‌اند به تماشا و سرها را بالا گرفته‌اند تا ببينند فرجام دختر جواني كه قصد دارد خود را از بلندي به زمين سخت بكوبد، چيست؟تريلي سيار كانون و نمايش صندوقچه مرواريد كار ناصر آويژه

نيروهاي امدادي هر كاري كه از دستشان بر مي آيد امتحان مي‌كنند ولي گويي زندگي آنچنان عرصه بر دختر جوان تنگ كرده است كه به هيچ وجه حاضر نيست راه ديگري را براي پايين آمدن از اين ساختمان دو طبقه جز سقوط تجربه كند.    

 جماعت هم كه كاري از دستشان برنمي‌آيد در چنين مواقعي جز تماشا.

در اين هنگام يك تريلي كه روي آن تصوير كودكاني رنگارنگ نقش بسته است درست در جايي توقف مي كند كه دختر روبروي آن قصد خود كشي دارد.

دست اندركاران كه فكر مي كردند كه با بالا بردن  پنجره هاي تريلي  مي توانند جماعت را جذب نمايش كودكانه خود كنند با تعجب به اين صحنه مي‌نگرند و فرجام اين معركه، نگراني را مدام در جان و تنشان مي نشاند.

تصميم مي‌گيرند، تصميمي منطقي و عاقلانه تا نمايش خود را آغاز كنند نمايشي كه از آن رنگ و بو و عطر زندگي و زنده ماندن جلوه گري مي كند.

بلندگوها روشن مي شود و نمايشگران بي تماشاچي  مي زنند و مي رقصند و جشن شادي و خنده و نشاط برپا مي كنند.

جماعت كه در ميان آنها كودكان بسياري حضور دارند رفته رفته سر بر مي گردانند و يكي يكي از معركه مرگ به سوي معركه زندگي حركت مي كنند.

گروهي نيز مردد اند اين طرف يا آن طرف؟  كدامين معركه شيرين تر و جذاب تر و هيجان انگيزتر است؟

خلاصه دقايقي بيش نگذشته است كه دخترك بخت برگشته با ناكامي ديگري روبرو مي شود و مشتريانش را كه به زحمت دور خود جمع كرده بود از دست رفته مي بيند.

شايد هم اين سوال به ذهنش خطور مي كند كه اينان ديگر كيستند؟ كه كار و كاسبي را كساد مي كنند و معركه بر هم مي زنند؟

از آن بالا دقيق مي شود و به نمايش نمايشگران كودك و اين همه جمعيت پشت كرده به او و رو كرده به صحنه نمايش با دقت مي نگرد.

دخترك آن قدر محو زيباييهاي معركه تياتر سيار كانون و ساز و رقص و آواز آن مي شود كه به كلي ماجراي خود كشي را فراموش و به راحتي خود را تسليم نيروهاي امدادي مي كند.

او ديگر خود كشي نخواهد كرد اگر...؟


اين خاطره را مهدي قلعه كارگردان نمايش هاي كودكان نقل مي كرد كه به نظر براي بچه هاي گروه  معروف فتيله اتفاق افتاده بود.

 

مطالب مرتبط:

 

صد هزار كودك با يك هنرپيشه خوشگل برابر است

 

كتاب رسانان در آتش سوختند، پنجره متوليان فرهنگ باز نشد، كه نشد

 

انتظار طولانی کودکان روستایی برای رسیدن کتاب خانه های سیار

+ نوشته شده در  2008/8/12ساعت 20:8  توسط کیان جوادی  | 

  صبح به خير بچه ها خسته نباشيد كتابها بار زده شد؟

بله كامل شد برويد سفر به سلامت.

ماشين آماده حركت است نيسان آبي رنگي كه پشت آن پر شده است از كتابهايي براي كودكان، اراك را  به سمت شهرنراق و ديگر شهرهاي استان مركزي ايران ترك مي كند.

دو سرنشين خودرو به بيرون نگاهي مي اندازند و در حالي كه ساعت كمي از 7 صبح گذشته است با همكاران خود خداحافظي مي‌كنند به اميد ديدار.

حسين عارفي راد كارمند كانون پرورش فكري كودكان ونوجوانان در اراك كنار دست همكارش  صفي الله نخعي نشسته است كه رانندگي خودرو را برعهده دارد.

                  زنده ياد صفي الله نخعيحسين عارفي راد

 

ساعت به 8 صبح نزديك مي شود كه حسين و صفي  ناگاه مقابل خود نيساني را مي بينند كه با شتاب رو در روي آنها قرار گرفته است.

برخوردي شديد و انفجاري مرگ بار نتيجه اين رويا رويي است كه هر دو راننده را به كام مرگ مي فرستد.

از ميان اين همه آتش و كتاب هاي سوخته، ناظران اين صحنه دردناك تلاش مي كنند تا حسين عارفي را از درون زبانه‌هاي آتش خارج كنند.

    صفي الله عزيز، جواني كه به تازگي پله هاي ترقي در اداره را يك به يك طي مي كرد ناباورانه همسر جوان و فرزند 3 سال و نيمه اش  ياسين را تنها گذاشت تا او روزگار سخت بي پدر بودن را دردمندانه به تجربه بنشينند.

اكنون دو سال و نيم از آن واقعه دردناك مرگ آن همكار عزيز مي‌گذرد و ياسين  امروز شايد پاي  در ششمين سال زندگي اش گذاشته باشد در حالي كه هرگز نتوانسته لذتي از سايه پدر را بالاي سرش احساس كند.

تير ماه 1386 و افتتاح مجتمع كانون در اراك است و ما در ميان كودكاني قرار گرفته ایم كه با پارچه هاي رنگي در دست فضايي شاد را فراهم آورده اند و با خواندن شعر و سرود خوشحالي شان را از گشايش مجتمعی بزرگ در شهرشان آشكار مي كنند.

با همكاراني كه ايستاده اند تا مسوولين شهري و مديران كانون به محل برگزاري برنامه بيايند يك به يك دست مي دهم اما در اين ميان دستي را كه فشرده ام كمي عقب مي كشد  شايد فشردن دست او كمي دردناك شده است .

صورتي زخمي و دست هايي كه زخم هاي عميق آن، با دست كش پوشيده مانده است.

اندكي خجالت مي كشم و از همكاران اراكي ماجرا را مي پرسم آري او همان حسين عارفي است كه پس از 6 ماه بستري بودن در بيمارستان از زير تيغ چندين عمل سنگين جراحي به سلامت بيرون آمده است و امروزدمپايي پوشيده و دست كش در دست ايستاده است.

بعدها وضعيت جسمي او و سختي هاي غير قابل تصور زندگي او و همسر و فرزند كوچك   صفي الله  مدتها ذهنم را به خود مشغول كرده بود و بارها از همكاران جوياي حال و احوالشان بودم.

مي گذرد به سختي اما چرا؟

حسين و صفي الله  در پي تلاشي اداري و كوششي براي كسب روزي حلال، در عين حال كتاب رساناني بودند كه دانايي و آگاهي را به كودكان ونوجوانان استان مركزي هديه مي كردند و كتاب هايي كه آنها در اختيار بچه هاي شهر‌ها و روستاها قرار داده اند و ارزشي كه از اين راه نصيب بچه ها شده است  را آيا مي شود قدر و قيمتي گذاشت؟.

اما امروز حسين عارفي درمراسمی باشكوه به افتخار بازنشستگی نايل شد و به نظر مي رسد وضعيت جسمي و اوضاع و احوالش نسبت به آن سالها بهتر شده باشد.

دوستان مي گفتند  در اين واقعه خيلي ها از جمله مسوولين كانون و محمد تقي حقي مدير آن استان تلاش كردند تا حد امكان حسين و خانواده  نخعي عزيز را در رسيدن به حقوق قانوني و حقه خود ياري رسانند اما آن چه هنوز براي من جاي سوال بسيار دارد اين است كه در همين كانون پرورش فكري كودكان ونوجوانان چه بسيارند مربياني كه در کتابخانه های سیار شهري و روستايي مشغول به فعاليت اند و در تابستان هاي گرم و زمستان هاي سخت ايران رنج سفر را به جان مي خرند و زبانم لال هر از گاهي ممكن است در اين جاده هاي مرگ كه ركورد بيشترين مرگ و مير را در جهان ازآن خود كرده است با خطري روبرو شوند.

آنها هر روز به روستا ها مي روند در حالي كه نه خودروي مناسبي در اختيار است و نه جاده هاي ما از آن اطمينان و امنيت لازم برخوردار.

كاش بيشتر به فكر آنها باشيم و وقتي با مشكلي و حادثه اي روبرو مي شوند متولياني گام پيش بگذارند و کتابرسانان به كودكان ما را تحت حمايت خود قرار دهند.

متولياني كه هرگاه بحث بزرگترين و بلندترين و طولانی ترین و مهمترين و اولين اقدامات فرهنگي پيش كشيده مي شود خود را پيشگام مي دانند و مي گويند متولي كتاب، فيلم، تياتر، هنر، ادبيات،كتابخانه، فرهنگ و... ماييم و كسي غير از ما نيست و وقت بودجه گرفتن چانه زني‌ها براي آن حاضرند رسانه ها را نيز درگير اين ماجراها كنند، چرا وقتي حادثه اي چنين دردناك براي كتابرسانان ما اتفاق مي‌افتد گام جلو نمي گذارند و خود را متولي اين داستان تلخ نمي دانند؟

كافي است براي پي بردن به صحت حرفهايم همين امروز بگوييد اولين و بزرگ ترين و طولانی ترین و بهترين و وسيع ترين و كامل ترين ها من بودم خواهيد ديد ده ها كلّه بيرون مي آيد از پنجره ها كه ماييم و شما را به نشر دروغ محكوم مي كنند و حسابتان را به كرام الكاتبين مي سپارند.

تازه بايد اصلاحیه و پيام عذر خواهي هم صادر كني تا نكند زحمات جانانه عزيزان را كم اثر و كم ثمر جلوه داده باشيم.

 اما اي كاش اين سرها براي صفي الله نخعي و حسين عارفي ها هم بيرون مي آمد و امروزچرخ روزگار براي آنها نيز جور ديگري  مي چرخيد.

 و يادمان هم  باشد كه كودكان ما همين کتاب هایی را هر روز ورق مي زنند و بر دانش خود مي افزايند كه امثال حسين عارفي و  صفي الله نخعي در اختيارشان قرار داده اند فراموش شان نکنیم که فراموشی رسم جوانمردان نیست.

از حسين عارفي سپاسگزاريم براي همه اين سالها تلاش  ارجمند فرهنگي و در دوران بازنشستگي نيز برايش شادكامي و موفقيت آرزو مي كنيم. روح پاك  صفي الله  عزيز هم قرين رحمت پروردگار باشد.

{ويرايش تازه}


این نوشته با کمی تغییر درشماره ۱۴۴۵ روزنامه شاپرک ویژه نامه نوجوانان روزنامه سراسری آفرینش مورخ ۲ مرداد ۱۳۸۷ منتشر شده است.

 

چند مطلب مرتبط :

 

 مراسم بازنشستگی اقای عارفی کسی که همیشه در قلب همکارانش جا دارد/سایت کانون استان مرکزی

 

انتظار طولانی کودکان روستایی برای رسیدن کتاب خانه های سیار

 

بلندترین نقاشی جهان در ایران کی به پایان می رسد؟

 

بازتاب:

 

بالاترین

 

بازنگار

 

بلاگ نیوز

 

کتابرسانانی که در آتش سوختند.../وبلاگ ماجده

 

از این درد به کجا پناه ببریم/وبلاگ کتابنامه مانی فرسایی

 

از این درد... (از وبلاگ کتابنامه)/وبلاگ گروهی کتابداران ایرانی

 

 

+ نوشته شده در  2008/7/28ساعت 14:35  توسط کیان جوادی  |