تبليغاتX
خاطرات روابط عمومی ایرانی

خاطرات روابط عمومی ایرانی

بازتاب شیرین کامی یا تلخکامی های روابط عمومی ایرانی

  

ششمین جشنواره مطبوعات کودک و نوجوان در آذر ماه 1382 در مرکز آفرينشهای فرهنگی، هنری کانون در حال برگزاری بود و شايد در دومين يا سومين روز آن، دست اندرکاران مجله خواندنی بچه‌ها گل آقا، جشنی را برای مخاطبين‌شان تدارک ديده بودند.

      در این بین حضور زنده یاد کیومرث صابری فومنی (گل آقا) در آخرین ماه‌های زندگی ارزشمند و پر ثمرش در این جشن از اتفاقات جالبی بود که ما روابط عمومی‌ها معمولا از کنارش به راحتی نمی گذریم.

      در ارتباط با علی زراندوز از بچه‌های خوب دست‌اندرکار مجله، از صابری درخواست مصاحبه کردم عذرخواهی کرد و من با سماجت این درخواست را به صورت مستقيم با خود او در میان گذاشتم تا با اصرار من پذیرفت.

      نخستین سؤال از او ارزیابی وضعیت مطبوعات کودک و نوجوان کشور بود تا دیدگاه‌هایش را به مخاطبینمان بازتاب دهیم.

      ولی او در مقابل سؤال ما کمی بر آشفته و عصبانی شد و گفت: وضعیت این مطبوعات از وضعیت کودکان و نوجوانان کشور هرگز جدا شدنی نیست و مگر ما چه قدر به بچه‌ها بها می‌دهیم تا مطبوعاتشان را مورد توجه قرار دهیم.

      گل آقا لحظه به لحظه با حرارت بیشتری حرف می‌زد او ادامه داد: مسؤولین حداقل در شعارهای انتخاباتی به جوانان بها می‌دهند چرا که آنان حق رأی دارند ولی کودکان حتی در همین حد هم مورد توجه نیستند.

      او رو به من کرد و گفت: کانون در حال حاضر در تهران چند کتابخانه دارد؟ گفتم: حدود 40 تا پرسید کافی است و خود جواب داد اگر صد مرکز هم داشته باشیم کم است.

در دلم گفتم  اگر چنین تفکری را مسوولین بلند پایه کشور باور داشتند و این گونه دم دستی و گذرا از کنار مسایل کودکان و نوجوانان نمی‌گذشتندُ ایران گلستان می‌شد.

لااقل تجربه این چند سال فعالیتم در یک نهاد فرهنگی من را  با دیدگاه‌های بسیاری از آنان که در این عرصه برنامه ریز و مجری‌اند آشنا ساخته است.

      باور نمی‌کنید به همین تبلیغات نامزدهای محترم انتخابات ریاست جمهوری نگاهی بیندازید که زمانی هم از آن نگذشته و ببینید که پایه‌ای و کلیدی‌ترین اقشار جامعه یعنی کودکان در شعارها و برنامه های آنان چه جایگاهی داشتند ما که چیزی نیافتیم.

      حال فکر می‌کنید از منظر یک روابط عمومی که در نهادی فرهنگی مرتبط با این حوزه کار می‌‌کند و قصد دارد با فعالیت‌هایش مسایل کودکان و نوجوانان را به یک اولویت در نگاه برنامه‌ریزان و مردم تبدیل کند، یک راهبرد رسانه‌ای مناسب باید دارای چه عناصر و ويژگي‌‌هايي باشد؟

      و آیا می توان از امام‌زاده روابط عمومی در این دستگاه‌ها معجزه طلب کرد و تمامی خطاها ناکامی‌ها و ضعف‌ها را تنها به آنان نسبت داد؟

      این مطلب را در پاسخ به نظر دوست خوبم کوروش نوشتم که در پیامی گفته بود برای آنها که نیامدند هیچ برای آنها که هستند چه کاری کرده‌اید و لابد خاطرات شیرین و تلخی هم برای گفتن دارید.

      باید این موضوع را یادآوری کنم که موضوع وبلاگ من دفاع از فعالیت‌های سازمانم یا اطلاع‌رسانی در مورد آن نیست چرا که به اندازه لازم نه کافی از طریق سایت  و رسانه‌های جمعی در مورد آن گفته می‌شود ولی طرح خاطره ام از گل آقا با این هدف صورت گرفت که بگویم یک دست صدا ندارد و با این فرض که سازمانی که من در آن فعالیت می‌کنم به نحو مناسبی به وظایفش عمل می‌کند، آیا این تعداد مرکز و امکانات مخصوص بچه‌ها برای این تعداد از دانش‌آموزان ما کافی است و وقت آن نرسیده است که طرحی نو در اندازیم و با نگاهی راهبردی به این حوزه در همکاری با همه کسانی که در این کشور زندگی می‌کنند و برای پرورش و آموزش کودکان و نوجوانان ارزش فائل می شوند بیشتر بکوشیم؟

      در مطالب بعدی خواهم کوشید با ذکر خاطره‌هایی تلخ و شیرین این موضوع را که کودکان هنوز از شأن بالایی در جامعه و ذهن مسؤولان و برنامه‌ریزان کشور برخوردار نیستند بیشتر بشکافم.

      کاش همه ما، کودکان را مثل گل آقا دوست داشتیم.

 

+ نوشته شده در  2005/8/17ساعت 17:41  توسط کیان جوادی  | 

   

ايجاد تفاهم يكي از وظايف اصلي روابط عمومي در سازمان هاست.اين مهم همه اضلاع يك ارتباط مناسب شامل مخاطبين بيروني، مصرف كنندگان كالاها و خدمات، رسانه هاي جمعي، مخاطبين درون سازماني و كاركنان، مديران،و خود روابط عمومي را در بر مي‌گيرد.

به گفته منتقدين روابط عمومي در ايران، اين بخش كمتر به اين هدف بسيار مهم دست يافته است و به صورت عمده سوتفاهم، عنصري بوده است كه جايگزين آن تفاهم رويايي شده است.

اين منتقدين، روابط عمومي‌ها را در ايجاد اين سوء تفاهم‌ها مقصر اصلي قلمداد  و عنوان مي‌كنند كه اين بخش كليدي _يعني روابط عمومي_ به جاي ايجاد فضا براي ارتباط بهتر و تفاهم، تنها به تعريف و تمجيد از فعاليت‌ها، بزرگ نمايي آن و ارايه چهره‌اي اغراق آميز و غير واقعي از مديران ارشد دستگاه مي‌پردازد و تملق و چاپلوسي را جايگزين واقعيت‌ها مي‌كند.

آنان اين امر را آفتي بزرگ براي يك ارتباط مناسب و يك روابط‌عمومي پويا مي دانند.

بررسي اين موضوع بماند براي بعد تا ببينيم كه اين منتقدين واقعا چه قدر با سازمان ها و جايگاه روابط عمومي و اختياراتش در دستگاه آشنا هستند و ابعاد اين واقعه تا چه حد واقعي است ولي بخش عمده اي از اين انتقاد اگر منصفانه بنگريم واقعي است.

اگرچه برخي از اين منتقدين حرفه‌اي گاهي كه به جاي ما قرار مي گيرند و مسوليتي در روابط عمومي هر چند گذرا به آنها واگذار مي شود گوي سبقت را از روابط عمومي ها مي ربايند و حيرت انگيز به تملق كارفرمايانشان مي پردازند!

البته بدون شك كاستن از غلظت عنصر تملق در دستگاه‌ها به افزايش عنصر صداقت ،يك رنگي و شفافيت در مواجهه با مخاطبين منجرمي شود و اعتماد آنان را به سازمان و فعاليت هايش صد چندان خواهد كرد.

 

بگذريم، چند سال پيش يكي از مديران سازمان ما در يكي از استان ها  تغيير كرد،مسوول روابط عمومي آن استان كه چندان دل خوشي هم از مدير قبلي نداشت، شادمانه اين نامه را به مدير روابط عمومي مركز نوشت(بدون هيچ ويرايشي):

 

     

« مدير محترم روابط عمومي!

با سلام و آرزوي تندرستي و توفيق جنابعالي وساير همكاران باستحضار ميرساند خداوند متعال فرزند عزيزي به همكار خوبمان برادر ... مسوول... استان دقيقاً [ توجه بفرماييد دقيقاً ] در زمان جلسه معارفه مديريت محترم جديد هديه نمودند و اين را به فال نيك مي گيريم (قدم نورسيده مبارك باشد).

مراتب جهت استحضار و هرگونه اقدام اعلام مي‌گردد.

                                                روابط عمومی استان... »

البته مدير روابط عمومي نيز يك تصوير از اين نامه را جهت انبساط خاطر مدير عامل براي وي ارسال كرد!

ناگفته نماند كه فرد ياد شده پس از مدت كوتاهي با مدير جديد هم دچار گرفتاري و درگيري شد و گويا قدم اين نورسيده(آقاي مدير) براي دوست ما چندان  هم مبارك نبود!

به قول شاعر:

[تملق] كم كن و بر مبلغ افزاي!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2005/8/13ساعت 16:9  توسط کیان جوادی  | 

 

وبلاگ من تلاش می‌كند به موضوع روابط عمومي از زوايا و جوانب مختلف بنگرد و در حد ممكن تمامي مخاطبين و همراهان اين جريان را مورد نظر قرار داده و خوب و بد و پستي، بلندی‌هاي اين هنر، صنعت و فن را _ در حد بضاعتش _ موشكافانه مورد بررسي قرار دهد.

حال می‌خواهي مدير باش، رئيس باش، وكيل، وزير، نگهبان دم درب، مراجعه كننده صاحب يك رسانه، خبرنگار آن، حتي مدير روابط عمومي، كارمند يا كارشناسش باش بالاخره سر و كارت به اين بخش می‌افتد و با آن در تعامل قرار می‌گيري شايد هم اين تعامل به تفاهم منجر شد.

روز خبرنگار در نوشته‌ام به اين موضوع اشاره كردم كه اگر در هر رسانه‌اي كار بكني و هر كيفيتي از خود به نمايش بگذاري، بالاخره خبرنگاري، ولي اگر در روابط عمومي باشي و بالاترين كيفيت را هم بروز دهي تورا به رسميت نمی‌شناسند.

هنگامه برگزاري يك جشنواره بين‌المللي رقابتي در تهران خبرنگار عزيز رسانه ملي از من خواست خبر برگزيدگان نهايي اين رقابت را در اختيارش قرار دهم من هم كه پيشتر اين خبر را آماده كرده بودم ، متن آن را در اختيارش گذاشتم و او در كمال شگفتي و مقابل چشمان حيرت زده من متن خبر را زير پايش گذاشت (دقت كنيد زير پايش) و بدون اين كه به خود زحمتي دهد، عين متن را در حالتي ايستاده و در حالي كه هر چند لحظه يك نگاهي به زمين می‌انداخت، عينا رو خواني می‌كرد.

در اين حين چون آمار كلي شركت كنندگان در متن وجود نداشت و ما اين آمار را به صورت جداگانه در جدولي به او داده بوديم و از قضا اين جدول بر اساس ترتيب الفبايي نام كشورها تنظيم شده بود، او با آب و تاب مخصوص خبرنگاران صدا و سيما، متن خبر را اينگونه می‌خواند:

در اين رقابت هنري _مثلا_ كشور اوكراين با كسب چهار نشان طلا در مكان اول ايستاد و ايران با كسب ده نشان طلا مكان دوم را به خود اختصاص داد!

سراسيمه جلوي شاهكارش را گرفتم و به اين نابغه توضيح دادم كه اين جدول بر اساس حروف الفباست نه رتبه كشورها!

خوب شد آنجا بودم چرا كه او حتي به خود زحمت نداده بود كه متن آماده خبري ما را پيش از قرار گرفتن مقابل دوربين، متناسب با شرايط مخاطبين اخبار تلويزيون تغيير دهد.

در نوشته‌هاي ديگرم در روزهاي آينده از خراب كاری‌هاي خودمان در روابط عمومي هم خواهم گفت.

+ نوشته شده در  2005/8/10ساعت 17:45  توسط کیان جوادی  | 

 

 ورق پاره هايم را با كلي مدرك ، سند و سوابق آموزشي و تجربي و كاري به همراه نامه رسمي اداره ام زير بغل مي زنم و سر بزير و مظلوم به معاونت وقت مطبوعاتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي  در ميدان تختي مراجعه مي كنم.

سلام آقا ، سلام خانم ! ما هم روزنامه نگاريم.

جواب : به واسطه فعاليت در منطقه ممنوعه روابط عمومي شما را به رسميت نمي شناسيم دلخوش !

آن همه كاغذ پاره و مجله را دوباره به دست مي گيرم و به انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران مراجعه مي كنم:

مي شناسيد؟ خير فقط بايد چند مطلب از شما در يكي از روزنامه ها به نامتان چاپ شده باشد تا شما را بپذيريم.حالا كدام روزنامه؟ و با كدام كيفيت؟ بماند.

دست از پا دراز تر باز مي‌گردم و خودم را نكوهش مي‌كنم كه چرا اصلا مراجعه كردي كه چنين پاسخي بشنوي ؟ ولي بعد از كمي تامل با خود انديشيدم كه چرا بايد همه فعاليت هاي رسانه اي و خبري ما به هيچ انگاشته شود و آيا كسي از بين اين همه صاحب نظر و دست اندركار حوزه روابط عمومي_  كه كم هم نيستند _ نبايد براي احقاق حقوق خبرنگاران و عكاسان اين حوزه تلاشي به خرج بدهند و در اين راه پيش قدم شوند.

لازم به ياد آوري نيست كه ما روزنامه نگاري را در همان كلاسها و از محضر همان اساتيدي آموخته ايم كه دوستان و همكاران خبرنگار ما نيز در همان جا واز همان افراد فرا گرفته اند.

و اصولا مگر مي شود نقش روابط عمومي ها را درتوليد خبر براي رسانه ها انكار كرد ، آن هم در اين رسانه هاي امروزي ما كه به شدت به خبرهاي تلكسي و ارسالي از روابط عمومي ها وابسته‌اند.

چگونه است كه خبر تنظيم شده توسط ما به صورت كامل و بدون هيچ گونه جرح و تعديل يا حتي ويرايش در صفحات روزنامه ها چاپ مي شود ، از گزارش ها ياد داشت ها و عكس هاي ما استفاده ميشود ولي ما را به عنوان خبرنگار به رسميت نمي شناسند.

حتي بسياري از مطالب ، خبر‌ها و گزارش هاي ما بدون درج اسم در نشريات داخلي      سازمان هايمان هم منتشر مي شود ولي ما باز هم هنوز روزنامه نگار نشده ايم!

خلاصه از اين جهت كه فرد فرد ما به رسميت شناخته شويم برايمان خيلي اهميت ندارد، فقط آرزو مي كنيم نهاد روابط عمومي در اين كشور از جايگاه مناسبي برخوردار شود چرا كه اين كلاه براي خود خبرنگاران هم آنچنان گرمايي ايجاد نمي كند، مي گوييد: نه. به فرمايشاتشان در17 مرداد روز خبرنگار و در گفت و گو با رسانه‌ها و مطبوعات توجه فرماييد.

  اما از سويي ديگر اين نوع تعامل با روابط عمومي خود مي تواند جايگاه ، شان ، اهميت و  تاثير گذاري روابط عمومي را در ايران امروز و از منظر دست اندركارانش به نمايش بگذارد.

در پايان بايد روز خبرنگار را ابتدا به تمامي همكاران و دوستان صميمي ، سخت كوش و دوست داشتني ام در رسانه ها و مطبوعات وبعد _ با اميد به بالا رفتن شان و اعتبار روابط عمومي درجامعه _ به خودمان صميمانه تبريك بگويم.

 

+ نوشته شده در  2005/8/8ساعت 17:3  توسط کیان جوادی  | 

 

هشت سال فعاليت سيد محمد خاتمي به عنوان رئيس جمهوري اسلامي ايران در دوازدهمين روز از ماه مرداد به پايان رسيد و او رسما اين منصب را به رئيس جمهوري پس از خود واگذار كرد.

اين جابجائي كه برخي از آن با عنوان پايان عصر خاتمي ياد كردند، به باور من آغاز عصري است كه خاتمي در پي ريزي ، شكوفايي، بالندگي و رشد آن نقشي اساسي بر عهده داشت.

نوشته پيش روي نوشته اي سياسي نيست و هرگز هم قصد ندارد دست آوردهاي دولت خاتمي را مطلوب و ايده آل جلوه دهد بلكه در صدد است، از منظر روابط عمومي و افكار عمومي به اين موفقيتها نگاهي ديگر بيندازد.

بدون شك بررسي عملكرد خاتمي و گروهي كه هشت سال او را در اداره كشور همراهي كردند از هر جهت كه قابل ارزيابي، مو شكافي و داوري باشد، از منظر دست اندركاران عرصه رسانه و روابط عمومي، عملكردي نسبتا قابل قبول است.

به باور من و به تعبيري روشن تر يكي از بزرگترين موفقيت هاي دولت خاتمي را نيز بايد در اين عرصه جست و جو كرد اگر؛ باور داشته باشيم كه روابط عمومي از اين قدرت برخوردار است كه صاحبان قدرت و مديران ارشد دستگاهها را در معرض نقد و داوري افكار عمومي قرار دهد.

آناني كه درروابط عمومي دستگاه ها در گذشته اي نه چندان دور براي ايجاد فضا براي اطلاع رساني مناسب و رودر رو قرار دادن  برخي مديران ارشد با صاحبان رسانه با مشكلات زيادي روبرو مي شدند و امروز از اختيار عمل بيشتري برخوردارند، اين تغيير را با پوست و گوشتشان احساس مي كنند.

امري كه خود خاتمي نيز در پاسخ به انتقاد‌هاي تند و گزنده و پرشور آن جوان دانشجو كه اورا مورد خطاب قرار ميداد و وي را به واسطه _به تعبير او_ عمل نكردن به وعده هايش مورد نكوهش قرار مي داد به آن اشاره كرد و گفت : ( نزديك به اين مضمون) اگر من به هيچ كدام از وعده‌هايم عمل نكرده باشم ، به اين وعده جامه عمل پوشانيده‌ام كه امروز شماي دانشجو مقابل من رئيس جمهوري و صاحب قدرت می ايستي و با اين صراحت از من انتقاد مي‌كني.

و اين يعني تلاش براي گشودن درب خانه هايي كه ساكنانش هرگز تمايل نداشتند عملكردشان را در معرض ديد و داوري افكار عمومي قرار دهند.

در اين ميان بالا بردن جايگاه سخنگو در دولت و سازمان هاي زير مجموعه ، توجه بيشتر وزراء و مسوولين به پاسخ گويي و در معرض سوال و نقد رسانه قرار گرفتن و از همه مهمتر كمك به رشد و توسعه رسانه هاي جمعي و مطبوعات ، علي رغم تمامي مشكلاتي كه در راهشان قرار گرفت  و رشد جريان روابط عمومي از بزرگترين دست آورد هاي اين عرصه به شمار مي‌رود.

هنوز سخنان نخستين وزير ارشاد دولت خاتمي_ عطاءا... مهاجراني_ را به خاطر دارم كه در تالار حركت از دست اندركاران روابط عمومي ايران مي خواست به جاي توليد خبر بيشتر ويك طرفه كردن جريان اطلاع رساني، از فرصت فراهم شده (افزايش تعداد مطبوعات و رسانه ها) استفاده كنند و اجازه دهند صاحبان رسانه در جريان كارهايشان قرار گيرند و به نقد و موشكافي فعاليت هايشان بپردازند، امري كه با توجه به محدوديت هاي روابط عمومي در درون سازمانها امكان پذير نيست.

جانشين او نيز در سالهاي بعد اين ديدگاه دولت خاتمي را علي رغم تمامي محدوديتها پي گرفت و به باز شدن فضاي اطلاع رساني و رشد روابط عمومي اهتمام ورزيد.

بهار امسال مرتضي حاجي وزير آموزش و پرورش ، همتاي كويتي خود را براي بازديد از مجموعه مركز آفرينش هاي فرهنگي هنري كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان همراهي مي كرد.

فرصتي براي گفت و گو با آنها درخواست كردم ، زماني كوتاه پيش از صرف نهار اجازه يافتم با او و وزير كويتي مصاحبه كنم، اما مجال كوتاه بود  و ادامه آن را به بعد از صرف غذا وعده دادند.

تجربه ام مي گفت از خوردن غذا صرف نظر كنم تا سوژه از كف نرود، مدتي را در كنار سالن ايستادم و وقتي حس كردم نهارشان را خورده اند كمي نزديك شدم، انتظار داشتم _با توجه به تجربه هاي نه چندان شيرينم از گذشته با برخي از مديران سازمان_ از ادامه آن طفره بروند ولي مرتضي حاجي با خوشرويي مرا صدا زد، جايش را به من داد و از من خواست به مصاحبه ام ادامه دهم.

اوپس از مصاحبه  از من در مورد ناهار خوردنم هم سوال كرد كه به دروغ جواب آري دادم!

البته بعد از رفتن ميهمانان ديگر غذايي براي خوردن باقي نمانده بود، ولي از شما چه پنهان كه اين موضوع دقايقي بعد با تهيه غذا از بيرون جبران شد، آن هم چه جبران شدني!

به خاتمي و آن دسته از مديرانش كه براي پاسخ گويي و  اطلاع رساني،  زمينه‌اي مناسب فراهم كردند و به بالا بردن جايگاه روابط عمومي در دولت ياري رساندند، دست مريزاد بايد گفت و آرزو كرد، دولت آينده نيز اين دست آورد هاي _اگر چه حداقلي_ را پاس بدارد و رشد و پيشرفت آن را در اولويت فعاليتهاي خود قرار دهد.

+ نوشته شده در  2005/8/7ساعت 15:46  توسط کیان جوادی  | 

 

 افتتاح يك مجتمع بزرگ فرهنگي ، هنري را در يكي از شهرهاي بزرگ ايران در پيش داشتيم.

به رسم معمول از چند روز مانده به گشايش اين مركز_ كه امكانات خوبي را براي بچه هاي آن شهر فراهم مي كرد_ با مدير آن استان_ براي تكميل اطلاعاتم و تهيه پيش خبر_ تماس مي گرفتم.

پاسخشان روشن بود:آقاي مدير نيست، يك ساعت ديگر مي آيد،فردا تماس بگيريد ومن نااميدانه با تلاش فراوان خبري نصفه ، نيمه تهيه كردم و اين خبر را كه اصولا در آن عناصر خبري اصلي مفقود بود به رسانه ها ارسال كرديم.

روز بعد در سفر به آن استان براي شركت در مراسم باشكوه بريدن روبان، آقاي مدير را در حال پذيرائي از ميهمانان سرشناسش ملاقات كردم و گله مندانه گفتم : آقا اين چه وضع اطلاع رساني است؟

پاسخش جالب بود: آقا من اينقدر براي افتتاح اين مركز گرفتار بودم كه تا همين يك ساعت پيش دنبال كارگر براي آسفالت كردن خيابان بيروني مجتمع مي گشتم!!

به وي كه براي اطلاع رساني بهنگام به اندازه يافتن كارگر براي آسفالت كردن خيابان بيروني ساختمانش ارزش قايل نيست، دست مريزاد گفتم! و اورا با ميهمانانش ـ كه يك ريز آنها را براي مشتي دلار غرق بوسه مي كرد! ـ تنها گذاشتم.

راستي بايد از اين دوستان پرسيد : اطلاع رساني به موقع و مناسب در صف اولويت هاي كاري شما تا كي بايد به نوبت بايستد؟ واگر هم بايستد اصولا نوبتش فرا مي رسد؟

 

+ نوشته شده در  2005/8/1ساعت 16:27  توسط کیان جوادی  | 

 

پدرسالاري يكي از ويژگي هاي جوامع سنتي و خانواده هاي شرقي است كه در برخي از فرهنگها هم به صورت مادر سالاري بروز مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كند.

اين پديده در عصر حاضر_كه تعداد كودكان در خانواده‌ها به شدت كاهش يافته است ، برخي از كشورها با كاهش رشد جمعيت روبرو شده اند و اغلب والدين توصيه هاي كنترل جمعيت را جدي مي گيرند_ جاي خود را به پديده جديدي به نام فرزند سالاري سپرده است و اين امر كودكان را به حاكمان بلا منازع و قدرتمند خانواده ها تبديل كرده است.

در اين ميان گاهي دلسوزي والدين براي فراهم آوردن امكاناتي براي رشد و بروز استعداد و خلاقيت هاي ذوقي ادبي و هنري فرزندانشان جالب و مثال زدني است.

اين خانواده ها در ايران به واسطه شناختي كه از كانون پرورش فكري كودكان ونوجوانان دارند وبه سابقه و فعاليتهاي آن اعتماد پيدا كرده اند، به صورت طبيعي براي مطلع شدن از نحوه و كيفيت ارايه خدمات كانون، با روابط عمومي اين سازمان تماس ميگيرند و ما هم به فراخور سن و سال،علاقه ها و محل زندگي آنها، مكاني را براي عضويت يا بهره مندي از خدمات و توليداتمان به آنان معرفي مي كنيم.

نمونه زير خاطره اي ناب ، شيرين و به يادماني است كه با نقش بستن در ذهن ما در عين حال تعجب توام با تحسين همكارانم را برانگيخت.

مادري با روابط عمومي كانون تماس مي گيرد و مطابق معمول امكانات و خدمات كانون را براي فرزندش جويا مي شود ، پس از مكالمه اي چند دقيقه اي كه با توضيح‌هاي همكار ما همراه بوده است، اين دوست ما از مادر دلسوز مي پرسد : فرزند شما چند ساله است؟

و او پاسخي در خور تحسين مي دهد: هنوز به دنيا نيامده است؟ آيا برايش امكاناتي فراهم آورده ايد؟!

اين خواسته منطقي بخشي از حقوق اصلي و اساسي شهرونداني به شمار مي رود كه          مي خواهند فرزندانشان از بدو تولد از حقوقي برابر با ديگران براي بهره مندي از امكانات، خدمات و محصولات فرهنگي و آموزشي برخوردارشوند.

از اين دست خاطره ها بسيار نقل خواهم كرد تا به آناني كه كار براي كودكان را دست كم و كوچك مي شمارند و به قول آقاي گل عرصه ادب فرهنگ و طنز ايران مرحوم كيومرث صابري حتي در حد شعارهايي كه براي جوانان به زبان مي‌آورند به آنها بها نمي دهند ياد آوري كنم كه كودكان كوچك هستند ولي نيازهايشان بزرگ اساسي و راهبردي است. (خاطره مصاحبه با گل آقا را در وبلاگ من روزهاي آينده خواهيد خواند)

و در پايان:

بچه هاي ما حق دارند اگر چه هنوز به دنيا نيامده باشند.

+ نوشته شده در  2005/7/31ساعت 14:5  توسط کیان جوادی  | 

      

 نام كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان (جايي كه در آن مشغول كار هستم) در ذهن بسياري از ايرانيان يادآور خاطرات خوب دوران كودكي است.

          ميزها و صندلي‌هايي كه پشت آن كتاب‌هاي خاطره‌انگيزش را ورق زديم و خلاقيت‌هاي كودكانه‌مان را در قالب فعاليت‌هاي ادبي، نقاشي، تئاتر و موسيقي در فضاي جذاب و دوست ‌داشتني‌اش بروز داديم.

          كم نيستند نويسندگان،‌ نقاشان، تصويرگران، هنرمندان عرصه تئاتر و تئاتر عروسكي، موسيقي دانان، سينماگران، روزنامه‌نگاران و چهره‌هاي موفقي كه طي 40 سال فعاليت‌ اثرگذار و ماندگار اين كانون مهرباني هنوز پيشرفت و موفقيت‌هاي خود را به نوعي مديون دوران حضورشان در اين كتابخانه ها مي‌دانند.

 در سال‌هاي اخير علي‌رغم تمامي حرف و حديث‌‌هايي كه در مورد كيفيت فعاليت‌هاي كانون چه در عرصه توليد محصولات فرهنگي چه در عرصه فعاليت‌هاي كتابخانه‌اي بر زبان‌ها و قلم‌ها جاري مي‌شود در عين حال معدود كتابخانه‌هاي كانون در شهرها و روستاهاي ايران _ كه در حال حاضر شمارشان به 650 مركز در كل كشور رسيده است _ هنوز هم پناه گاه و محل بروز خلاقيت‌هاي كودكاني است كه در شهرهاي خود از كمترين امكانات فرهنگي محروم هستند.

در اين سال‌ها روابط عمومي در كانون نيز به فراخور توسعه اين مراكز با خاطرات تلخ و شيرين بسياري نيز _ از اتفاقاتي كه در اين حوزه روي داده _ روبرو بوده است.

          اين مقدمه را از اين باب گفتم كه با ذكر خاطره‌اي به بحث كليدي جريان‌سازي در رسانه‌ها بپردازم و بر اهميت اين نوع تلاش رسانه‌اي و مطبوعاتي در جايي مثل روابط عمومي تأكيد كنم.

          جان كلام در سال‌هاي اخير علي‌رغم اين توسعه، گاهي برخي از مراكز كانون در شهرهاي مختلف كشور به تيغ قهر و كم‌بيني و كم سليقه‌اي از ادامه فعاليت‌ خود به حق يا ناحق باز مانده‌اند.

 دوستي مي‌گفت در هنگامه تعطيلي و تخريب يك مركز در شهري كوچك كه تنها كتابخانه كانون نيز به شمار مي‌رفت، بچه‌هاي آن شهر با چشم‌هاي گريان مقابل بولدوزر ايستاده بودند و از تخريب يگانه مركزي كه در آن به فعاليت‌هاي فرهنگي، هنري خود مي‌پرداختند جلوگيري مي‌كردند كه البته با جريان‌سازي رسانه‌اي روابط عمومي (شلوغ‌كاري!) مسؤولان شهر قول ساخت مركزي جديد را به بچه‌ها دادند.

          اما در اين ميان خاطرات شيريني را نيز مي‌توان نقل كرد تا ببينيد كه جريان‌سازي رسانه‌اي چه نقشي مي‌تواند در جلوگيري از تخريب يا ترغيب مسؤولان به توسعه اين مراكز ايفا كند.

          دقيقاً به خاطر نمي‌آورم شايد سال‌هاي 1381 يا 1382 بود. مطابق معمول خبر كوتاهي از يكي از مراكز استان‌هاي ما به دستمان رسيد كه مثل بسياري ديگر از اين خبرها عناصر خبري در آن مفقود به نظر مي‌رسيد و من كه مسؤوليت تنظيم اين خبر را براي ارسال به رسانه‌ها بر عهده داشتم براي تكميل اطلاعاتم با مديريت كانون در آن استان تماس گرفتم.

               او گفت كنفرانسي دريکی از شهرهای استان ما جريان دارد كه هيچ ارتباطي با كودكان و نوجوانان ندارد و ما تنها در حاشيه آن برنامه‌هايي را براي كودكان آن شهر تدارك ديده‌ايم. ولي در كنار اين استاندار به ما قول داده است كه يك ساختمان قديمي را بازسازی و به بچه‌هاي آن شهر كوچك هديه ‌كند.

          به مديرمان گفتم اين خبر است و ما مي‌توانيم به اين قول نه چندان محكم با جريان‌سازي مطبوعاتي خود استحكام ببخشيم.

          خبر را تنظيم و براي رسانه‌ها ارسال كرديم، در آن آوردم كه استاندار وعده كرده است يك مركز را به بچه‌هاي محروم آن شهر هديه كند.

          خبر با استقبال خوب روزنامه‌ها روبرو شد ولي چند روزبعد نامه حاوي متن خبر با  پي نوشتي به دستمان رسيد كه حاوي اين سؤال بود كه آيا اين توسعه با اجازه كانون صورت گرفته؟ و هزينه‌هاي آن چگونه تأمين مي‌شود؟ و خلاصه محترمانه توبيخ شديم. (منظور در حد تذكر كه بيشتر دقت كنيم!)

          بسيار دلگير و ناراحت شدم و بر حرف خودم پافشاري كردم كه در اطلاعات خبر هرگز نكته‌اي نادرست وجود نداشته و تمامي آن را از زبان مدير استان شنيده‌ام.

          چند ماهي گذشت و مدير استان با من تماس گرفت و از تلاش روابط عمومي تشكر كرد! متعجبانه گفتم كه اين موضوع واكنش خوبي را در مسؤولين كانون برنيانگيخت او گفت: بريده جرايد آن خبر را روز بعد در اختيار استاندار قرار مي‌دهند و او( استاندار) بلافاصله با من (مدير استان) تماس گرفت و گفت فلاني تمام شد و ما اين مركز را در اختيار شما ـ يا بهتر بگويم بچه‌هاي آن شهرـ قرار مي‌دهيم

اين مركز چند ماه پيش افتتاح شد و در بهاي آن بر روي كودكان و نوجوانان دوست داشتني آن شهر كوچك ايران گشوده شد.

          اين شايد يكي از شيرين ترين خاطرات 10 سال فعاليت‌ من در روابط عمومي باشد كه نتيجه آن را در محكم شدن قول يك مسؤول در اهدا يك كتابخانه‌ به بچه‌ها مشاهده مي‌كنم.

 و اين اهميت جريان سازی رسانه ای را به كساني كه شايد هنوز باور نكرده باشند كه روابط عمومي مي‌تواند با كارهاي خود تا چه حد در تحقق برنامه‌ها و اهداف سازمان‌ها نقش مؤثر ايفا كند،گوشزد مي كند.

+ نوشته شده در  2005/7/30ساعت 16:27  توسط کیان جوادی  | 

ترکيب اين دو واژه چه چيزی را در ذهن ما تداعی می‌کند؟

      بی شک هر که باشيم و در هر کجا از اين جهان پهناور در چنبره مرزهای جغرافيايی، قوميت و مليت‌های مختلف زندگي كنيم به نحوی در معرض استفاده از اين واژه و کاربردهای بی‌شمارش در زندگی انسان امروزی قرار مي‌گيريم.

      اهميت، فراگيری و کثرت استعمال آن به جای خود ولی تفاوت در فهم و نحوه به كار بستن آن در زندگي بحثي ديگر است.

       تو گويی هر کسی از ظن خود آن را معنی می‌کند و در تاريکی با لمس بخشی از آن پيکر عظيم فيل جاودانه مثنوی يا، آن را ستون می‌بيند، يا بادبان تصورش می‌کند يا ناودان را در ذهنش تداعي مي‌كند راه حل، قرار دادن چراغی در دست هر کدامشان است تا تصوير کامل اين فيل را بتوانند با چراغ دانايي به غايت، کامل و همه جانبه در مقابل چشمانشان پديدار سازند و به روشنی، تمامی ابعاد و زوايای آن را بينند.

      داستان امروز روابط عمومی در ايران شباهت‌های بسياری به اين حکايت ماندگار ملای رومی دارد و شايد بتوان ميزان موفقيت‌، پيشرفت و توسعه بخش‌های مختلف کشور را به نحوی در نسبتی که با اين واژه برقرار می‌کنند مورد ارزيابی و تعمق قرار داد.

      اين وبلاگ با اين هدف که تجربه چندين و چند ساله يک عضو کوچک خانواده بزرگ روابط عمومی ايران را در معرض ديد کسانی قرار دهد که قلبشان به عشق ايران می‌تپد و رای جاودانگی و رشد و توسعه همه جانبه آن تلاش می‌کنند راه‌اندازی شده است.

      حال از هر زاويه‌اي كه مايليد اين واژه‌ها را معني كنيد مي‌خواهيد روابط عمومي را مسؤول كوبيدن ميخ بر ديوار بدانيد يا به او مسؤوليت خطير نصب انواع و اقسام اقلام تبليغي و پلاكارد! را واگذار كنيد و يا آن كه به اتاق روابط عمومي در سازمان، بنگاه يا دستگاه خود به چشم اتاق فكر و مغز متفكر، برنامه‌ريز، تصميم‌ساز، تصميم‌گير و مشاور ارشد مقام مافوق سازمان بنگريد بواقع هر يك تلاش مي‌كنيد نسبت نزديك‌تري با اين بخش برقرار كنيد و به تبع آن ميزان موفقيت و كارآمدي خود را در معرض ديد مخاطبان خدمات و كالاهاي خود قرار دهيد.

      اين وبلاگ در عين حال تلاش مي‌كند با بيان خاطرات نگارنده‌اش اين تجربه‌ها را در محك نقد، ارزيابي، انتقاد و پيشنهادهاي بازديد كنندگانش قرار دهد با اين رويكرد كه به هر حال روابط عمومي در ايران مانند هر پديده‌اي كه ريشه و مادر خود را در جاي ديگري جست و جو مي‌كند در جريان تحولات تاريخي، اجتماعي و سياسي ايران رنگي ايراني به خود گرفته است و از ويژگي‌هايي برخوردار شده است كه شايد كمتر بتوان در جايي ديگر با اين ويژگي‌ها و اين تصوير بيرونيش و اشكال عجيب و غريبش نظيري برايش پيدا كرد.!

      ايرانيزه شدن روابط عمومي در كشور ما لزوماً پديده‌اي منفي به شمار نمي‌رود شايد هم اين واژه يا دگرديسي يا هر چه بناميدش رويكردهاي مثبت نشأت گرفته از فرهنگ، آداب، رسوم و رفتارهاي اجتماعي ايرانيان را نيز در درون خود واتاب دهد.

      جان كلام اين كوچك با دغدغه همراهي با جريان رو به رشد روابط عمومي كه سخت هم به آن اميد بسته‌ايم و با توجه به ظهور و گسترش سايت‌ها و وبلاگ‌هاي اينترنتي در اين حوزه در سال‌هاي اخير و با عرض ارادت به تمامي كساني كه در اين راه آموخته‌هاي خودم را مديون آنانم، تنها تلاش مي‌كنم بخشي از خلاء خاطره‌نويسي را در اين حوزه پوشش دهم و بخشي از تلخ و شيرين‌هاي آن را در معرض ديد علاقه‌مندان به هنر هشتم قرار دهم.

      اين مهم بدون هيچ قصدي براي سرزنش، تحقير، توهين يا بي‌حرمتي به كساني كه در سازماني كه به آن تعلق دارم و عاشقانه به آثار ماندگارش بر ذهن و جان و روح كودكان و نوجوانان كشورم باور دارم صورت مي‌گيرد و تنها بيان خاطره است از روزها و شب‌هايي كه در آن جز به اعتلايش نينديشيدم و هرگز زوال و افولش را به مخيله‌ام خطور ندادم و شايد كمترين بهره اين تلاش كوچك به زعم من اين باشد كه به تصحيح نگاه و همراهي بيشتر و تفاهم آناني بينجامد كه براي روابط عمومي جايگاهي شايسته قايل نيستند يا آن را منصفانه نقد نمي‌كنند.

      بي شك باز كردن درهاي روابط عمومي بر روي ناقداني كه در انتقاد از اين نهال نوپا پاي را از محدوده انصاف بيرون مي‌گذارند و چوب نقد را بي رحمانه بر اين پيكر لا جان مي‌كوبند به افزايش آگاهي‌هاي آنان از وضعيت واقعي و شرايط موجود اين هنر صنعت و فن در ايران خواهد انجاميد و آن منتقدان را با سختي‌ها موانع و پستي و بلندي‌هاي آن آشنا خواهد كرد .

در كف هر يك اگر شمعي بدي                 اختلاف از گفتشان بيرون شدي

صميمانه دستتان را مي فشارم و به راهنمايي‌هاي شما اميد مي‌بندم.

+ نوشته شده در  2005/7/27ساعت 15:23  توسط کیان جوادی  |