تبليغاتX
خاطرات روابط عمومی ایرانی

خاطرات روابط عمومی ایرانی

بازتاب شیرین کامی یا تلخکامی های روابط عمومی ایرانی

از این به بعد تمام نوشته های ام را این جا بخوانید.

وبلاگی جدید در وردپرس

البته نوشته های مرتبط با روابط عمومی را در همین وبلاگ هم خواهم گذاشت.

تازه ترین نوشته ام با عنوان :

براي تو سبز مي شوم جمعه فرزندم

+ نوشته شده در  2009/6/10ساعت 20:43  توسط کیان جوادی  | 

نوشته است: نمايشگاهي برپا شده كه در آن كودكان با شخصيت امام حسين(ع) امام سوم شيعيان آشنا مي شوند.
خبر نويس براي نام بردن از ايشان چنين واژه هايي را به کار می برد: «حركت او (منظور امام حسين) به سوي مدينه...»
در اين نمايشگاه آقاي مدير هم سخنراني کردند .
به واژه ها و فعل هایی که خبر نويس براي او به كار برده است توجه كنيد:
«در ابتداء جناب آقاي... مديريت محترم... برپايي چنين نمايشگاه هايي را باعث ... دانستند.
ايشان اشاره داشتند...» و خلاصه تمامي افعال در مورد آقاي مدير جمع بسته شده است.
البته ميزان دلبستگي افراد به بزرگان دين به عنوان مساله اي كاملا شخصي، موضوع اين نوشته نيست بلكه علاقه وافر به آقاي مدير در نگارش اين خبر درخورتوجه و تحسين است!
بدون شك نویسنده، در نگارش اين خبر و به كار بردن واژه او براي امام تعمدي نداشته است ولي همه مي دانند در عرصه رسانه هاي جمعي ايران، به غير از بزرگان دين ، تنها براي جايگاه رهبري جمهوري اسلامي فعل های جمع به كار گرفته مي شود.

+ نوشته شده در  2009/2/19ساعت 18:50  توسط کیان جوادی  | 

«مردی که بوی باران می دهد  و در سر انگشتانش عشق جوانه می زند.او حاضر است به خاطر بچه ها هر روز ستاره بچیند تا در پیشانی خود و عروسک هاشان، لبخند بزند.

ایشان صمیمی تر از خنده بچه ها از مصاحبه استقبال نمود و با متانت و وقاری که همیشه در نگاه اش موج می زند پاسخ گوی سوالات ما شد...»

حنانه جوادي در باغلارباغي تبريز

این بخشی از لید  مصاحبه اي است که در نشریه روزانه یکی از جشنواره های کانون برای گفت و گو با آقای مدیر منتشر شده است.

همین نشریه  وقتی که به سراغ مدیر استان خودشان می رود چنین جملاتي را برای وی به کار برده است.

«دوستی صمیمی و آرام، همیشه با روی باز از بچه ها و مربیان استقبال می کند و همه تلاش اش این است که برای تعالی اندیشه ها و رشد استعدادهای کودکان ونوجوانان این سامان بهترین شیوه ها را به کار بندد.»

باید چنین مدیرانی را که هر روز ستاره می چینند و در سر انگشتانش عشق جوانه می زند و همه تلاش شان این است که برای تعالی اندیشه ها و رشد استعدادهای کودکان ونوجوانان بهترین شیوه ها را به کار بندند، ستود.

کلا قشنگ نیست عزیز، قشنگ نیست داداش، قشنگ نیست همشیره، قشنگ نیست مهربان، قشنگ نیست... به مولا.


مطلب دیگری از همین وبلاگ در مذمت تملق گویی:

[تملق] كم كن و بر مبلغ افزاي!

+ نوشته شده در  2008/9/21ساعت 16:36  توسط کیان جوادی  | 

جمعیتی ايستاده‌اند به تماشا و سرها را بالا گرفته‌اند تا ببينند فرجام دختر جواني كه قصد دارد خود را از بلندي به زمين سخت بكوبد، چيست؟تريلي سيار كانون و نمايش صندوقچه مرواريد كار ناصر آويژه

نيروهاي امدادي هر كاري كه از دستشان بر مي آيد امتحان مي‌كنند ولي گويي زندگي آنچنان عرصه بر دختر جوان تنگ كرده است كه به هيچ وجه حاضر نيست راه ديگري را براي پايين آمدن از اين ساختمان دو طبقه جز سقوط تجربه كند.    

 جماعت هم كه كاري از دستشان برنمي‌آيد در چنين مواقعي جز تماشا.

در اين هنگام يك تريلي كه روي آن تصوير كودكاني رنگارنگ نقش بسته است درست در جايي توقف مي كند كه دختر روبروي آن قصد خود كشي دارد.

دست اندركاران كه فكر مي كردند كه با بالا بردن  پنجره هاي تريلي  مي توانند جماعت را جذب نمايش كودكانه خود كنند با تعجب به اين صحنه مي‌نگرند و فرجام اين معركه، نگراني را مدام در جان و تنشان مي نشاند.

تصميم مي‌گيرند، تصميمي منطقي و عاقلانه تا نمايش خود را آغاز كنند نمايشي كه از آن رنگ و بو و عطر زندگي و زنده ماندن جلوه گري مي كند.

بلندگوها روشن مي شود و نمايشگران بي تماشاچي  مي زنند و مي رقصند و جشن شادي و خنده و نشاط برپا مي كنند.

جماعت كه در ميان آنها كودكان بسياري حضور دارند رفته رفته سر بر مي گردانند و يكي يكي از معركه مرگ به سوي معركه زندگي حركت مي كنند.

گروهي نيز مردد اند اين طرف يا آن طرف؟  كدامين معركه شيرين تر و جذاب تر و هيجان انگيزتر است؟

خلاصه دقايقي بيش نگذشته است كه دخترك بخت برگشته با ناكامي ديگري روبرو مي شود و مشتريانش را كه به زحمت دور خود جمع كرده بود از دست رفته مي بيند.

شايد هم اين سوال به ذهنش خطور مي كند كه اينان ديگر كيستند؟ كه كار و كاسبي را كساد مي كنند و معركه بر هم مي زنند؟

از آن بالا دقيق مي شود و به نمايش نمايشگران كودك و اين همه جمعيت پشت كرده به او و رو كرده به صحنه نمايش با دقت مي نگرد.

دخترك آن قدر محو زيباييهاي معركه تياتر سيار كانون و ساز و رقص و آواز آن مي شود كه به كلي ماجراي خود كشي را فراموش و به راحتي خود را تسليم نيروهاي امدادي مي كند.

او ديگر خود كشي نخواهد كرد اگر...؟


اين خاطره را مهدي قلعه كارگردان نمايش هاي كودكان نقل مي كرد كه به نظر براي بچه هاي گروه  معروف فتيله اتفاق افتاده بود.

 

مطالب مرتبط:

 

صد هزار كودك با يك هنرپيشه خوشگل برابر است

 

كتاب رسانان در آتش سوختند، پنجره متوليان فرهنگ باز نشد، كه نشد

 

انتظار طولانی کودکان روستایی برای رسیدن کتاب خانه های سیار

+ نوشته شده در  2008/8/12ساعت 20:8  توسط کیان جوادی  | 

  صبح به خير بچه ها خسته نباشيد كتابها بار زده شد؟

بله كامل شد برويد سفر به سلامت.

ماشين آماده حركت است نيسان آبي رنگي كه پشت آن پر شده است از كتابهايي براي كودكان، اراك را  به سمت شهرنراق و ديگر شهرهاي استان مركزي ايران ترك مي كند.

دو سرنشين خودرو به بيرون نگاهي مي اندازند و در حالي كه ساعت كمي از 7 صبح گذشته است با همكاران خود خداحافظي مي‌كنند به اميد ديدار.

حسين عارفي راد كارمند كانون پرورش فكري كودكان ونوجوانان در اراك كنار دست همكارش  صفي الله نخعي نشسته است كه رانندگي خودرو را برعهده دارد.

                  زنده ياد صفي الله نخعيحسين عارفي راد

 

ساعت به 8 صبح نزديك مي شود كه حسين و صفي  ناگاه مقابل خود نيساني را مي بينند كه با شتاب رو در روي آنها قرار گرفته است.

برخوردي شديد و انفجاري مرگ بار نتيجه اين رويا رويي است كه هر دو راننده را به كام مرگ مي فرستد.

از ميان اين همه آتش و كتاب هاي سوخته، ناظران اين صحنه دردناك تلاش مي كنند تا حسين عارفي را از درون زبانه‌هاي آتش خارج كنند.

    صفي الله عزيز، جواني كه به تازگي پله هاي ترقي در اداره را يك به يك طي مي كرد ناباورانه همسر جوان و فرزند 3 سال و نيمه اش  ياسين را تنها گذاشت تا او روزگار سخت بي پدر بودن را دردمندانه به تجربه بنشينند.

اكنون دو سال و نيم از آن واقعه دردناك مرگ آن همكار عزيز مي‌گذرد و ياسين  امروز شايد پاي  در ششمين سال زندگي اش گذاشته باشد در حالي كه هرگز نتوانسته لذتي از سايه پدر را بالاي سرش احساس كند.

تير ماه 1386 و افتتاح مجتمع كانون در اراك است و ما در ميان كودكاني قرار گرفته ایم كه با پارچه هاي رنگي در دست فضايي شاد را فراهم آورده اند و با خواندن شعر و سرود خوشحالي شان را از گشايش مجتمعی بزرگ در شهرشان آشكار مي كنند.

با همكاراني كه ايستاده اند تا مسوولين شهري و مديران كانون به محل برگزاري برنامه بيايند يك به يك دست مي دهم اما در اين ميان دستي را كه فشرده ام كمي عقب مي كشد  شايد فشردن دست او كمي دردناك شده است .

صورتي زخمي و دست هايي كه زخم هاي عميق آن، با دست كش پوشيده مانده است.

اندكي خجالت مي كشم و از همكاران اراكي ماجرا را مي پرسم آري او همان حسين عارفي است كه پس از 6 ماه بستري بودن در بيمارستان از زير تيغ چندين عمل سنگين جراحي به سلامت بيرون آمده است و امروزدمپايي پوشيده و دست كش در دست ايستاده است.

بعدها وضعيت جسمي او و سختي هاي غير قابل تصور زندگي او و همسر و فرزند كوچك   صفي الله  مدتها ذهنم را به خود مشغول كرده بود و بارها از همكاران جوياي حال و احوالشان بودم.

مي گذرد به سختي اما چرا؟

حسين و صفي الله  در پي تلاشي اداري و كوششي براي كسب روزي حلال، در عين حال كتاب رساناني بودند كه دانايي و آگاهي را به كودكان ونوجوانان استان مركزي هديه مي كردند و كتاب هايي كه آنها در اختيار بچه هاي شهر‌ها و روستاها قرار داده اند و ارزشي كه از اين راه نصيب بچه ها شده است  را آيا مي شود قدر و قيمتي گذاشت؟.

اما امروز حسين عارفي درمراسمی باشكوه به افتخار بازنشستگی نايل شد و به نظر مي رسد وضعيت جسمي و اوضاع و احوالش نسبت به آن سالها بهتر شده باشد.

دوستان مي گفتند  در اين واقعه خيلي ها از جمله مسوولين كانون و محمد تقي حقي مدير آن استان تلاش كردند تا حد امكان حسين و خانواده  نخعي عزيز را در رسيدن به حقوق قانوني و حقه خود ياري رسانند اما آن چه هنوز براي من جاي سوال بسيار دارد اين است كه در همين كانون پرورش فكري كودكان ونوجوانان چه بسيارند مربياني كه در کتابخانه های سیار شهري و روستايي مشغول به فعاليت اند و در تابستان هاي گرم و زمستان هاي سخت ايران رنج سفر را به جان مي خرند و زبانم لال هر از گاهي ممكن است در اين جاده هاي مرگ كه ركورد بيشترين مرگ و مير را در جهان ازآن خود كرده است با خطري روبرو شوند.

آنها هر روز به روستا ها مي روند در حالي كه نه خودروي مناسبي در اختيار است و نه جاده هاي ما از آن اطمينان و امنيت لازم برخوردار.

كاش بيشتر به فكر آنها باشيم و وقتي با مشكلي و حادثه اي روبرو مي شوند متولياني گام پيش بگذارند و کتابرسانان به كودكان ما را تحت حمايت خود قرار دهند.

متولياني كه هرگاه بحث بزرگترين و بلندترين و طولانی ترین و مهمترين و اولين اقدامات فرهنگي پيش كشيده مي شود خود را پيشگام مي دانند و مي گويند متولي كتاب، فيلم، تياتر، هنر، ادبيات،كتابخانه، فرهنگ و... ماييم و كسي غير از ما نيست و وقت بودجه گرفتن چانه زني‌ها براي آن حاضرند رسانه ها را نيز درگير اين ماجراها كنند، چرا وقتي حادثه اي چنين دردناك براي كتابرسانان ما اتفاق مي‌افتد گام جلو نمي گذارند و خود را متولي اين داستان تلخ نمي دانند؟

كافي است براي پي بردن به صحت حرفهايم همين امروز بگوييد اولين و بزرگ ترين و طولانی ترین و بهترين و وسيع ترين و كامل ترين ها من بودم خواهيد ديد ده ها كلّه بيرون مي آيد از پنجره ها كه ماييم و شما را به نشر دروغ محكوم مي كنند و حسابتان را به كرام الكاتبين مي سپارند.

تازه بايد اصلاحیه و پيام عذر خواهي هم صادر كني تا نكند زحمات جانانه عزيزان را كم اثر و كم ثمر جلوه داده باشيم.

 اما اي كاش اين سرها براي صفي الله نخعي و حسين عارفي ها هم بيرون مي آمد و امروزچرخ روزگار براي آنها نيز جور ديگري  مي چرخيد.

 و يادمان هم  باشد كه كودكان ما همين کتاب هایی را هر روز ورق مي زنند و بر دانش خود مي افزايند كه امثال حسين عارفي و  صفي الله نخعي در اختيارشان قرار داده اند فراموش شان نکنیم که فراموشی رسم جوانمردان نیست.

از حسين عارفي سپاسگزاريم براي همه اين سالها تلاش  ارجمند فرهنگي و در دوران بازنشستگي نيز برايش شادكامي و موفقيت آرزو مي كنيم. روح پاك  صفي الله  عزيز هم قرين رحمت پروردگار باشد.

{ويرايش تازه}


این نوشته با کمی تغییر درشماره ۱۴۴۵ روزنامه شاپرک ویژه نامه نوجوانان روزنامه سراسری آفرینش مورخ ۲ مرداد ۱۳۸۷ منتشر شده است.

 

چند مطلب مرتبط :

 

 مراسم بازنشستگی اقای عارفی کسی که همیشه در قلب همکارانش جا دارد/سایت کانون استان مرکزی

 

انتظار طولانی کودکان روستایی برای رسیدن کتاب خانه های سیار

 

بلندترین نقاشی جهان در ایران کی به پایان می رسد؟

 

بازتاب:

 

بالاترین

 

بازنگار

 

بلاگ نیوز

 

کتابرسانانی که در آتش سوختند.../وبلاگ ماجده

 

از این درد به کجا پناه ببریم/وبلاگ کتابنامه مانی فرسایی

 

از این درد... (از وبلاگ کتابنامه)/وبلاگ گروهی کتابداران ایرانی

 

 

+ نوشته شده در  2008/7/28ساعت 14:35  توسط کیان جوادی  | 

 

شرحی می توان نوشت بر این فاجعه ای که  بر روی آن چشم فرو بسته ایم؟

کاش کاری بکنیم.

اما فاجعه ای که از آن این روزها سخن می گویند چیست؟

سپهر سلیمی،مژگان جمشیدی و  محسن تیزهوش تلاش بسیاری کرده اند تا در باره این فاجعه زیست محیطی دست به اطلاع رسانی بزنند  و بچه ها در سایت بالاترین نیز با ایجاد موضوعی داغ با عنوان همبستگي وبلاگستان در حمايت از تالاب‌هاي ايران  به این مساله توجه بیشتری نشان دادند

 در این میان سپهر با انتشار مطلبی به نقل از خبرگزاری مهر با عنوان تالاب های کشور در سراشیبی نابودی به این نکته اشاره کرده است که :

«در حالی با خطر نابودی تالاب ها و دریاچه ها مواجه هستیم که سازمان حفاظت محیط زیست به عنوان متولی اصلی در نظارت و حفظ این منابع طبیعی تا کنون در اجرای تکلیف فانونی بدرستی وارد عمل نشده و این امر روند نابودی را تشدید کرده است .

از سوی دیگر بودجه هایی که تا کنون به امر رسیدگی به تالاب های کشور تخصیص داده می شود فقط محدود به امور پژوهشی  درارتباط با تالاب ها شده است.

به گفته کار شناسان محیط زیست ، از ۲۲ عنوان تالاب ثبت شده در کنوانسیون تالاب های ایران، ۷ تالاب در وضع قرمز قرار دارند و این در حالی است که اگر به این تالاب ها توجه نکنیم باید منتظر تغییرات اساسی در محیط زیست کشورمان باشیم که می تواند در زندگی ما نیز نقش اساسی ایفا کند.

طی چند سال گذشته زیان های سنگینی بر تالاب های کشور تحمیل شده است و به طور حتم با روندی که در حال حاضر در ارتباط با حفظ منابع طبیعی و محیط زیست در پیش گرفته شده خروج تالاب ها از وضعیت قرمز امری بعید به نظر می رسد.

اعمال سیاست های غلط آبرسانی ، پروژه های نفتی، احداث سدهای متعدد ، جاده سازی ، هدایت فاضلاب ها و پسماند های شهری و صنعتی و معرفی گونه های غیر بومی تقریبا تمام تالاب های بین المللی ایران را در آستانه نابودی قرار داده است.

بررسی های  کارشناسان محیط زیست نشان می دهد که بخش زیادی از تالاب های بین المللی ایران به واسطه سوء مدیریت در آستانه نابودی قرار گرفته اند.

عدم وجود برنامه آمایش سرزمین و پیاده کردن برنامه های بخشی ، سد سازی بدون توجه به اثرات مخرب آنها بر تالاب ها؛ توسعه برنامه های نفت محور در حساس ترین و شکننده ترین مناطق ساحلی – دریایی ؛ خطر نابودی پرندگان نادر و در معرض انقراض به دلیل صدور مجوز های قانوی شکار که در تناقض آشکار معیار های لازم وجودی یک تالاب بین المللی است و اجرای سیاست های آبرسانی از مناطق پرآب به کم آب کشور بدون توجه به اثرات سوء زیست محیطی بر روی تالاب ها عواملی محسوب می شوند به روند افزایش تخریب تالاب های کشور سرعت بخشیده است.»

«هر وبلاگ، یک نوشته »شاید کوچک ترین تلاش وبلاگی است از سوی بچه های مهربان وبلاگستان برای نجات تالاب های ایران از فاجعه ای دردناک که می تواند به حرکتی بزرگ برای رسیدن به این هدف تبدیل شود.

من در این زمینه تخصصی ندارم ولی نگران ام برای آینده فرزندان این سرزمین که دیگر برای نفس کشیدن هم اکسیژنی پیدا نمی کنند. همان بچه های من و شما که برای آموزش و پرورش خلاقیت ها و مهارتهای زندگی شان داریم تلاش می کنیم.

و چه مهارتی هم بالاتر از این که بچه ها برای حفظ محیط زیست خود بیشتر بکوشند.

بچه های خوب وبلاگستان را در این حرکت جمعی یاری کنیم.

دوباره در این باره خواهم نوشت.

 

+ نوشته شده در  2008/7/6ساعت 13:27  توسط کیان جوادی  | 

          تريلي سيار تئاتر كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان دور تازه‌اي از حركت ارزشمند و تأثير‌گذار خود به مناطق مختلف كشور را ارديبهشت امسال آغاز كرد تا بچه‌هاي ايراني بيش از پيش پاي تماشاي آثاري بنشينند كه براي آنها ساخته شده است.

اجراي تياتر صندوقچه مرواريد بر روي تريلي سيار كانون

          ساخت يك اثر براي مخاطب و نحوه توزيع و ارايه آن در ميان علاقه‌مندان، دو مقوله‌اي است كه همواره در بحث توليد و توزيع آثار و خدمات فرهنگي بايد مورد توجه دست‌اندركاران خلق و ارايه محصولات و خدمات فرهنگي، قرار گيرد.

         مركز تئاتر و تئاتر عروسكي كانون درپارك لاله تهران از آن مراكزي است كه اگر نگوييم نخستين مركز كانون، شايد در شمار اولين مراكزي قرار گيرد كه در نخستين سال‌هاي تأسيس اين نهاد با سابقه در ايران، كار خود را براي خلق و توليد نمايش دركشور آغاز كرد.

         حضور چهر‌ه‌ها و صاحب‌ناماني از عرصه نمايش عروسكي ايران و جهان در اين مركز تازه تولد يافته و ايجاد فضايي مناسب براي رشد و پرورش جواناني كه اكنون خود به صاحب‌نامان تئاتر و سينماي كودك ايران تبديل شده‌اند خود مؤيد ميزان تأثيري است كه اين مركز در رشد و توسعه تئاتر ايران از خود بر جاي گذاشته است.

         بي شك خاطره حضور در مركز تئاتر كانون و نشستن بر روي صندلي‌هاي آن و ديدن نمايش‌هاي كودكانه، بايگاني ذهن كودكان چند نسل مختلف را انباشته كرده است از خاطراتي شيرين و دل‌انگيز كه هرگز نيز فراموش نمي‌شود.

         از اين گذشته تأثيري كه تئاتر و تئاتر عروسكي بر پرورش خلاقيت‌هاي كودكان بر جاي مي‌گذارد و از اين راه باعث مي‌شود كودكان مهارت‌هاي زندگي را از لابلاي كلام و حركات شخصيت‌هاي نمايشي به ويژه عروسك‌ها فرا بگيرند، امروز بر هيچ كس پوشيده نيست.

         اما نكته مهم اين است كه توليد نمايش به صورت خاص و با امكاناتي قابل قبول در تهران اگر چه لازم است اما نمي‌تواند كافي باشد چرا كه ظرفيت محدود سالن‌هاي نمايشي در تهران، نخست فرصت تماشاي آن را براي بسياري از بچه‌هاي پايتخت‌نشين فراهم نمي‌آورد و از سوي ديگر كنار رفتن نمايش از صحنه و عدم نمايش آن در شهرهاي ديگر باعث مي‌شود كودكان ما در جاي جاي كشور از دسترسي به آثار نمايشي مناسب خود محروم بمانند.

         براي اين مهم، دست‌اندركاران كانون از سي و اندي سال پيش يك دستگاه تريلي مجهز به امكانات نمايشي را از كشور آلمان وارد ايران كردند تا بچه‌هاي ايراني بتوانند تماشاگر نمايش‌هاي مخصوص خود باشند.

         اين تريلي كه در زمان خود يكي از مجهزترين‌ها و پيشرفته‌ترين‌ها در نوع خود به شمار مي‌رفت در اين سال‌ها شاهد هنرنمايي بزرگان و جوانان اين عرصه بوده است كه در شهر و روستاهاي ايران شادي و نشاط را به بچه‌هاي ميهن هديه كردند.

         بسياري از چهره‌ها و گروه‌هاي نمايش‌هاي كودكان در ايران خلاصه براي يك بار هم شده سوار بر اين تريلي سيار كانون به شهرهاي مختلف سفر كرده و به نقش‌آفريني پرداختند و بخشي از شهرت و معروفيت خود را مرهون همين سفرهاي دور دراز در گوشه گوشه ايران هستند.

         در اين بين وقتي به تاريخچه فعاليت تريلي كانون نگاهي بيندازيم _ صرف نظر از زماني كه در هنگامه دفاع مقدس مردم ايران فعاليت نمايشي آن دچار وقفه شد و در قالب بيمارستاني صحرايي به رزمندگان ميهن خدمت‌رساني مي‌كرد، همواره با فراز و نشيب‌هاي بسيار همراه بوده است.

         خلاصه جريان سفر اين دوست مهربان بچه‌هاي ايران به اينجا رسيد كه ارديبهشت امسال بيش از 70هزار كودك و نوجوان در دو استان كردستان و زنجان ميزباني شايسته‌اي به جاي آوردند  و روي زمين هاي خاكي شهر و روستاي خود، نمايش «صندوقچه مرواريد» را به كارگرداني ناصر آويژه به تماشا نشستند، نمايشي شاد و آهنگين كه آن‌ها را به رعايت بهداشت دهان و دندان تشويق مي‌كند.

         استقبال بيش از اندازه و بي سابقه اين كودكان و عدد 70هزار تماشاگر[ اين عدد شايد با اجراهاي گروه در استان هاي قزوين و مركزي به بالاي 120 هزار نفر برسد]  در نگاه اول باور كردني نيست ولي مقايسه آن با ميزان اندك تماشاگران بسياري از نمايش‌هاي اجرا شده در سالن‌ها و حتي فيلم هاي نمايش داده شده بر پرده سينماها از آن رو قابل تأمل است كه چنين اتفاقي مبارك كه طي آن چنين تماشاگر انبوه و مشتاقي به تماشاي تئاتر مي نشينند همچون ديگر اخبار حوزه كودك و نوجوان متأسفانه مورد توجه كسي قرار نمي‌گيرد و رسانه‌هاي جمعي كه انبوهي و كثرت مخاطب را از ارزش‌هاي اصلي و خدشه ناپذير توليد خبر به حساب مي‌آورند باز هم به آن نشان نمي‌دهند و پوششي درخور برايش فراهم نمي‌آورند.

      براي اين منظور بايد به اين نكته هم توجه كرد كه اگر قرار بود بابت تماشاي اين نمايش‌ها زبانم لال، قراني از اين كودكان دوست داشتني و مشتاق، هزينه‌اي دريافت شود و درآمد حاصل از آن را با هزينه توليد و دستمزد فعلي دست‌اندركاران عرصه نمايش كودك مقايسه مي‌كرديم آن‌گاه گردش مالي اين اتفاق مي‌توانست شايد براي برخي رسانه‌هاي ما ارزش خبري توليد كند!

         اما خوشبختانه در طول اين سال‌ها، كساني كه اين تريلي را حركت دادند و مي‌دهند تنها و تنها لبخندي بر روي لب هاي كودكاني معصوم و محروم از امكانات فرهنگي و هنري را بر هر هدف ديگري ترجيح دادند و اگر چه به هر دليل و مشكلي آن را دير و زود كردند اما دچار سوخت و سوزش نكردند كه البته غير از اين هم نبايداز كانون انتظار داشت.

         صرف نظر از اين نكته ممكن است اين سؤال هم به ذهن خطور كند كه وقتي چنين امكاني، با استقبال بي سابقه‌اي روبرو مي‌شود چرا به فكر توسعه آن نيستيم و چرا تيغ تيز و نقادانه رسانه‌هاي جمعي_ كه عطسه هاي عصر گاهي و  نابهنگام هنرپيشه هاي خوشگل فيلم هاي عاشقانه سينما  يا فوتباليست هاي تازه به دوران رسيده براي آنها سوژه خبري است_ در كنار  توجه و پوشش دادن به چنين اتفاقي هيجان‌انگيز، چرا به طرح اين پرسش نمي پردازند كه: مانع اصلي براي راه افتادن نمونه‌هاي ديگري از اين تريلي  يا كتابخانه هاي سيار روستايي چيست ؟ و تا كي بايد كودكان ميهن چشم به راه تماشاي نمايش ‌و فيلم‌هاي مناسب خود بنشينند.

        اي كاش و اي كاش محض رضاي خدا و چشم‌هاي منتظر كودكان روستايي، طرح چنين پرسش‌ها و پاسخ گرفتن از دست‌اندركاران، بيشتر مورد توجه رسانه‌هاي جمعي و مسؤولان فرهنگي كشور به ويژه مسؤولان كانون قرار مي‌گرفت آن وقت ديگر مطمئن باشيد كودكي براي دسترسي به كتابي، تماشاي فيلم يا نمايشي، يا حضور در مكاني فرهنگي مناسب سن و سال و نياز هاي خود هرگز محروم نمي‌ماند.

         اكنون و در پس همه اين سخن‌ها و گفتن‌ها و نگفتن‌ها، اين تريلي روز 4 تير«صندوقچه  مرواريد»ش را در قزوين گشود و پس از آن هم نمايش «ماهي» به كارگرداني محسن ايمان‌خاني را در روزهاي 5 تا 9 تير به استان مركزي مي‌برد با اين اميد كه چرخ‌هاي اين تريلي نشاط‌آور و شادي‌آفرين هميشه براي كودكان ايران بچرخد و هيچ‌گاه رنگ پنجري به خود نگيرد.


اين نوشته با كمي تغيير در روزنامه شاپرك (شماره ۱۴۲۲) ويژه نامه كودك و نوجوان روزنامه سراسري آفرينش در روز ۴ تير ماه ۱۳۸۷ شماره ۳۰۷۲ منتشر شده است.

عكس ها و خبرهاي حضور تريلي سيار در كردستان و استقبال بي سابقه كوذكان اين استان را اينجا و اينجا و اينجا و اينجا ببينيد.

اين مطالب را هم بخوانيد:

انتظار طولاني كودكان روستايي براي رسيدن كتابخانه سيار/ نوشته اي از خودم

پس از استقبال 70 هزار نفري كودكان كردستاني و زنجاني
تريلي سيار كانون، صندوقچه مرواريد را به قزوين مي‌برد

  تريلي سيار كانون، صندوقچه مرواريد را به كردستان برد

تريلي سيار كانون نمايش گل باقالي و فرزند نمونه را به ايلام مي‌برد

تريلي سيار كانون نمايش بچه‎هاي ايران را به كرمانشاه برد

 

+ نوشته شده در  2008/6/24ساعت 17:27  توسط کیان جوادی  | 

خانم معلم فرم را تند تند پر مي كند.

 زير چشمي نگاهش مي كنم و به سويش كه آن طرف ميز ايستاده است مي روم .

غرفه كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان در بيست و يكمين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران و سالن آموزش و پرورش محلي شده بود براي رفت و آمد دانش‌آموزان و معلمان و بازديد كنندگان تا با دست‌آوردهاي اين وزارت خانه عريض و طويل بيشتر آشنا شوند و من به همراه 3 كارشناس مسوول ديگر روابط عمومي كانون، با تكان دادن پانتوميمي دستهايمان از صبح تا شام، مسير حركت پرسش كنندگان را از غرفه طبقه بالا تا غرفه كانون در طبقه پايين  نشان مي داديم.

از اين سوي ميز خانم معلم را كه آن سو ايستاده بود متعجبانه و محترمانه مورد خطاب قرار دادم و از او دليل پركردن فرم مخصوص شركت در جشنواره فيلم كودكان براي كودكان را پرسيدم، جشنواره اي كه قرار است بچه هاي 6 تا 16 ساله با ارسال فيلم هايشان در آن شركت كنند و اين فرم مشخصات را هم تكميل كرده و ضميمه اثرشان به دبيرخانه جشنواره قاصدك ارسال كنند.

نجيبانه سر بر زمين مي افكند و ضمن عذر خواهي مي گويد: فكر كردم قرار است با پر كردن فرم  در اين غرفه به معلمان آموزش و پرورش هديه اي يا امتيازي داده شود.

و من با كمال شرمندگي از اين كه نمي توانم به خواسته اين معلم عزيز فرزاندانمان پاسخي شايسته و در خور شان او بدهم احساسي ناخوشايند دارم.

با خود انديشيدم، او معلمي است كه مي خواهد فردا به بچه هاي من و تو درس مناعت طبع،سخاوت،بزرگواري،سرخم نكردن و دست دراز نكردن نزد اين و آن، گذشت و فداكاري، بخشش و گشاده دستي و بلند نظري را بياموزد.

روزگاري معلمان و مكتب داران اين سرزمين در شمار بزرگان و مفاخر و بلند نظران، لوطي منشان و ريش سفيدان هر شهر و دياري قرار داشتند و جماعت، بسياري از مشكلات، دردها و دعواها و اختلافات خود را نزد آنها حل و فصل مي كردند.

 اكنون نيز بسياري از آنها همچنان، درد نداري و بي‌پولي را به قيمت پاسداري از شخصيت و منش واقعي خود  به جان مي خرند و آناني كه براي تربيت فرزندانشان قدر و قيمت قايل اند قدر معلمان را مي دانند و آنها را ارج مي‌گذارند ولي به اين سوال اساسي دست اندركاراني بايد پاسخ گويند كه هنوز  وقتي مي خواهند در باره بزرگي اين وزارت خانه سخن گويند از وجود ارزشمند نزديك به دو ميليون معلم و حقوق ناچيزي كه براي شان در نظر مي گيرند به عنوان بحران و چالشي عظيم در نظام اداري ياد مي كنند در حالي كه ميلياردها و ميلياردها ريال و دلار در همين نظام اداري فشل ايران به راحتي  به واسطه بحران مديريت  زايل و احيانا!  زبانم لال، حيف و ميل  مي شود.

آيا با چنين وضعيتي و چنين نگاهي به عرصه آموزش و پرورش كودكان، نبايد نگران باشيم براي آينده فرزندانمان و آينده كشوري كه اين چنين حقوق معلمان و مدرسان مدارسش و به تبع آن حقوق مسلم بچه هايش براي دسترسي به آموزش ناديده گرفته مي شود تا معلمان و مربيان كودكانش در به در، غرفه به غرفه و حجره به حجره به دنبال قدري امتياز و پاداش و حقوق و مزاياي بيشتر بگردند.

به راستي با معلمان فرزندانمان اين سرمايه هاي واقعي وطنمان چه كرده ايم كه اين گونه...؟

 در پايان بر دستان مهربان  اين معلمان عزيز كه زندگي خود را به عشق كودكان ما  با حقوقي اندك به سختي مي گذرانند بوسه مي زنم با اين  آرزو كه كودكان مان را بيشتر و درشت تر ببينيم

+ نوشته شده در  2008/5/26ساعت 12:31  توسط کیان جوادی  | 

آمدند دسته به دسته.

 نوجوان اند و شاداب و زیبا رو، برق شیطنت های کودکانه از چشمهایشان می بارد. آمده اند تا گوشه گوشه نمایشگاهی را به تماشا بنشینند که قرار است در آن بر دانش و معرفت و آگاهی شان افزوده شود.

آنها کف می زنند،می رقصند و به رسم اقوام نجیب و کهن ایرانی زمزمه می کنند اشعار و ترانه های زیبا و جاودان شادی ها و عروسی های این مردم دیار اهورایی ما را در طول تاریخ کهن ایران زمین.

جنب و جوش های کودکانه این پسر بچه ها و دختر بچه های ۱۰ تا ۱۲ ساله برای ما که به کار فرهنگیم و آموزش و هر روز چهره به چهره با آنها می نشینیم  و بر می خیزیم شعف آور و نشاط انگیز است.

هنوز یک غرفه را ندیده اند که آقای بزرگ به همکارم نزدیک می شود و می گوید سخت مراقب این بچه ها باش و چشم از آنها بر ندار!

چرا؟ مگر چه شده است؟

 تنها، گروهی پسر بچه ۱۲ ساله که هنوز جوانه های سبیل بر روی لب هایش نمایان نشده  به جایی قدم گذارده اند که مملو است از دخترکانی ۸ یا ۹ یا ۱۰ ساله که آنها نیز کودکی هایشان را با این شیطنت ها خاطره می کنند.

مانده ام که این موجودات دهشت انگیز که پای در هر جا می گذارند این قدر وحشت می آفرینند کیانند؟ و از کدام کره منظومه شمسی به این سرزمین پای گذارده اند که باید دایم چهار چشمی تحت نظر قرار بگیرند تا زبانم لال، رویم به دیوار، دستی از پا خطا نکنند و  دنیا و آخرت ما را مشمول عذاب و خسران قرار ندهند؟!

شک نداریم که؟ داریم؟! 

که اینان فرزندان مایند، نازنینان و مهربانان من و تو و شما و او و در همین خانه های ما چشم به جهان گشوده اند و رشد و نمو کرده اند و از همه مهم تر نظام تعلیم و تربیت عریض و طویل ایران صبح تا شام گوش و چشم آنان را با معارف اسلامی و اصول و فروع و جزییات آن آشنا ساخته است.

چگونه است  نتیجه این همه برنامه ریزی های فرهنگی، هنری و آموزشی طی ۳۰ سال به تربیت چنین فرزندانی انجامیده است که امروز از حضورشان در میان دخترکان نازنین مان واهمه داریم و می ترسیم خدای ناکرده دستی، ناخنکی، یا رابطه ای در جریان این اختلاط شکل گیرد و آن گاه ما خود را تا ابد بابت این خطای بزرگ چگونه ببخشیم؟! 

خطابم در پایان به آقای بزرگ و آقایان بزرگ است که در همه این سال ها به جای آموزش درس زندگی و مهارت های لازم آن، ذهن فرزندان ما را با انبوهی از اطلاعات و معارف دینی خارج از توان ذهنی و نیاز واقعی آنها انباشته کردند و امروز به جای خوشه چینی، ذره بین به دست  بچه های دوست داشتنی ما را حراست وار زیر نظر می گیرند.

 و به آنها تنها، توصیه سهراب بزرگ را دارم که چشم هایتان را بشویید و جور دیگر به زندگی نگاه کنید.

به یقین ضرر نخواهیم کرد.

 

+ نوشته شده در  2008/4/30ساعت 14:9  توسط کیان جوادی  | 

امروز در اولين همايش سازگاري با كم آبي و بهينه سازي مصرف آب شركت كردم همايشي كه در مركز آفرينش هاي فرهنگي، هنري كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان در تهران برگزار مي شود البته اين همايش يك كارگاه عملي هم برپا كرده بود تا مني كه هيچ تخصصي در اين زمينه ها هم ندارم بتوانم از برنامه هاي پر بار آن بهره ها ببرم.
اشتباه نكنيد اين همايش هيچ ربطي به تخصص ،شغل و حرفه من يعني روابط عمومي و روزنامه نگاري ندارد.
صبح امروز 4 بهمن وقتي به اداره آمدم گلاب به رويتان احتياج مبرمي به استفاده از دستشويي پيدا كردم و در مراجعه به اين مكان حياتي در هنگامه تنگ آمدن، با در بسته اي روبرو شدم كه خدمتكار عزيز با آن خط فوق ممتازش روي كاغذي نصب شده بر دستگيره درنوشته بود آب قطع است!

خدا اين در رو به روي هيچ كس نبنده!


دوان دوان پله ها را  دو تا يكي  به سمت مركز با عظمت آفرينش ها پيمودم به اين اميد كه شايد قطره اي،تنها قطره اي آب مرهمي باشد بر اين دل شكسته ام!
اما چشمتان روز بد نبيند آب مركز هم امروز به صورت كامل قطع شده بود در حالي كه در اين مركز همايشي توسط سازمان فخيمه آب _به نظرم_ برگزار مي شود كه آ ن را همايش سازگاري با كم آبي نام گذاشته‌اند با ميهماناني بسيار متشخص ،فرهيخته،تحصيل كرده و به قول بچه‌‍هاي خودمان كلاس بالا!
البته اين‌ها همه اش حرف است به قول رفقا وقتي كار آدمي به اين نقطه مي رسد در خوردن و خوابيدن و سور چراني و ... ديگر با كلاس بودن  و بي كلاس بودن هيچ توفيري ندارد.
خلاصه  خدا پدر و مادر سازمان آبي ها  را بيامرزدكه ما را  در همايشي چنين با شكوه، بدون صرف هزينه‌اي آن هم در كارگاه عملي شركت دادند.
البته سورسات اش را ديگران مورد بهره برداري قرار مي دهند و ...اش به ما مي رسد.
از باب احتمال ايجاد سوالي در ذهن خوانندگان محترم عرض مي كنم كه فرجام اين واقعه تاسف بار را هرگز از من نپرسيد كه براي آن پاسخي ندارم!

+ نوشته شده در  2008/1/24ساعت 12:40  توسط کیان جوادی  | 

درب اتاق كوچك ستاد خبري را مي بندد. اينجا بزرگان قصه گويي ايران يك جا جمع شده اند در فضايي 2 در 3  و قرار است به پرسش هاي چند خبرنگار در حاشيه دهمين جشنواره قصه گويي كانون پاسخ گويند.حمبد عاملي در دهمين جشنواره قصه گويي كانون تهران 1386_عكس از محمد حسين ديزجي

حميد عاملي، مريم نشيبا و عذراء وكيلي هرسه در اين اتاق كوچك نشسته اند و من و مريم پاپي و زهره نيلي و مرضيه اميري و  يكي دو خبرنگار ديگر، استخوان خرد كرده هاي قصه گويي اين سرزمين را دوره كرده ايم.

پير مرد چشم هايش دو دو مي زند و نگراني در چهره اش به وضوع ديده مي شود. وقتي خبرنگاران را مي بيند ابتدا از مصاحبه  خودداري مي كند تا در برابر اصرارهاي فراوان ما و قولي كه به او داديم تا گفته هايش در رسانه ها انعكاس نيابد  لب به سخن بگشايد.

حميد عاملي از چه رو اين قدر نگران است و  حاضر نيست  از جفاي روزگار سخني به ميان آورد؟!

صدايش لرزان است اما پرشور و مهربان حتي در وقت گلايه كردن ها.

از اين كه برنامه هاي قصه گويي در راديو يك به يك جام رحمت سر مي كشند و به محاق  تعطيلي فرو مي روند عصباني است و مي گويد گفت و گو با يك خبرگزاري و انتقاد از مسوولين راديو باعث شداز سوي مديران رسانه وزين ملي مورد بي مهري قرار گيرم و كار از دست داده و در خانه بنشينم.

او واقعا كودكان را دوست داشت و دل نگراني اش تنها كار و درآمد نبود، او دردمندانه فرياد مي زد.

حميد عاملي به ديوار تكيه داد و گفت: امروز به ديوار كانون پرورش فكري كودكان ونوجوانان تكيه مي دهم و با افتخار مي گويم كه جشنواره قصه‌گويي، در شرايطي كه قصه‌گويي در كشور ما در حال از بين رفتن است، برگزار مي‌شود و پرونده قصه‌گويي نبايد در كشوري كه مهد و جايگاه قصه‌گويي است، بسته شود،مربيان كودكان بايد از بهترين ها باشند و قصه گوهاي آنها هم همچنين و اين دغدغه پيرمردي بود كه سالها صداي زيبا، دلنشين، مهربان و باشكوهش _به قول محمد صالح علاء_ از معبر امواج راديوي محترم ايران به گوش جان كودكان اين سرزمين نشست.حميد عاملي در حال دريافت  هديه اي از محسن چيني فروشان مدير عامل كانون _عكس از احمد نصير پور

عاملي از اين كه كانون با برگزاري جشنواره به رونق اين سنت قديمي اهميت مي دهد واقعا خوشحال بود و پس از چند بار قصه گويي و نقالي در دهمين جشنواره قصه گويي كانون كه سال 1385 در تهران برگزار شد، شب يلدايي در هتل ورزش و روبروي غلامعلي حداد عادل و خانواده اش باز هم براي ميهمانان جشن ايراني يلدا قصه گويي كرد.

مرا به كناري كشيد و از آرزوهايش گفت: اين كه مي تواند تجربه هايش را در اختيار مربيان كانون بگذارد و از طرحي سخن به ميان آورد كه قصه گويي به صورت يك رشته  دانشگاهي در موسسات آموزش عالي ايران و حتي خود كانون به مربيان آموزش داده شود و من او را به برگزار كنندگان جشنواره رجوع دادم تا آن را با آنها در ميان گذارد و خدا مي داند كه به كجا رسيد اين آرزوي بزرگ پيرمرد براي تربيت نسل جديدي از قصه گويان جوان ايراني؟
امروز 16 دي ماه در پس لحظه هايي تلخ و در روزي كه برفي سفيد زمين ايران را پوشانيده است، حميد عاملي آخرين قصه زندگي پر غصه اش را واگويه كرد و به قصه هايي پيوست كه سالها آنها را براي كودكان ايران زمين روايت كرده بود و ادبيات كهن اين سرزمين را با همه تلخي ها و شيريني هايش بر گوش جان بچه هاي اين وطن نشانده بود.

و حالا امروز پس از مرگ اين پيشكسوت قصه گويي ايران، مسولين راديو يك به يك مصاحبه مي كنند و درگذشت او را غير قابل جبران مي دانند و از خدمات بي شمارش تجليل مي كنند اين ملت مرده پرست!

 جايش را اما دو دوست و همكار صميمي و با وفايش مريم نشيبا و عذراء وكيلي در يازدهمين جشنواره قصه گويي شيراز امسال بارها خالي كردند و براي سلامتي اش دعا كردند .

چه بايد كرد كه اجل مهلتش نداد اين دوست مهربان كودكان ايراني را.

يادش گرامي باد .

چند مصاحبه از زنده ياد حميد عاملي:

حميد عاملي:
قصه‌گويي در حال از بين رفتن است

 

شادي اصالت فرهنگ رمضان است

 

حميد عاملي:‏‎
‎كودكان را هدايت نكنيم، راهشان را پيدا مي‌كنند

 

+ نوشته شده در  2008/1/6ساعت 15:14  توسط کیان جوادی  | 

به سويم مي دود و آغوشش را مي گشايد. سلام بابا! بغلش مي كنم و بوسه اي  محكم ار نوع آب دار بر صورت كوچك و ظريفش مي نشانم.

حنانه است اين فرزند 4  سال و نيمه  من كه با حامد برادر دوقلويش هر روز در مهد كودك محله ما مي آموزند و مي آموزند و مي آموزند تا خود را براي ورود به دنيايي جديد و بزرگ آماده كنند.

حنانه و حامد هر شب در مراسم استقبال از پدري بازگشته از سركار، گزارش كامل  و مبسوطي را از آن چه آموخته اند در مهد كودك شمعداني براي من و همسرم جزء به جزء بازگو مي‌كنند و ما مي فهميم كه چه داستانها و شعرهايي آموخته اند در اين سرايي كه قرار است محلي باشد براي آموزش مهارتهاي زندگي به آنها.

                                             حامد،باباشون و حنانه                  

 

البته ناگفته پيداست كه گاهي هم كلمات گهرباري از دهانشان متصاعد مي شود كه سرخي بر گونه مي نشاند ولي آن هم جزيي از همان آموزش هاي گريز ناپذير مهارتهاي زندگي است ديگر.

نازنين دخترم ديروز مي گفت بابا!  خانم قرآن به من وضو ياد داده است. گفتم: آفرين دخترم و بعد در حالي كه  چند تار موي خود را در دستش گرفته و چشمهايش را چپ مي كرد به آنها نگاهي انداخت و  ادامه داد كه خانم گفته: اگر آب موهاي مان وقتي كه  وضو مي گيريم بر روي صورت بريزد  وضو قاتل مي شود! لازم به توضيح نيست كه منظورش باطل است.

ابتدا ضمن تشويق فراوان، كمي به اتفاق همسرم خنديديم و قربان صدقه اش رفتيم ولي بعد، اين سوال اساسي برايم پيش آمد كه آموختن وضو به فرزندان خردسال ما  در چنين سن و سالي به چه كارشان مي آيد و از آن    مهم تر اين كه در مهد كودك، مبطلات وضو هم به تازگي جزء سرفصل هاي آموزشي قرار گرفته است؟ تا فرزند من بداند كه آب مس وضو ي سر اگر بر روي صورتش چكه كند اين وظيفه شرعي  به محاق ابطال مي رود در حالي كه او به شيريني باطل را قاتل مي گويد.

واكاوي شيوه هاي آموزشي در نظام تربيتي ما از منظر ارتباطي و رسانه اي اين سوال را ايجاد مي كند كه آيا ارسال يك پيام براي مخاطب نبايد عناصر اصلي يك جريان ارتباطي همچون منبع پيام،مجراي انتقال پيام، پيام دهنده،پيام گيرنده و بازخورد آن را بر روي مخاطب مورد توجه قرار دهد؟

به عبارتي به قول ارتباطي ها پيام همچون تيري در تاريكي رها مي شود بدون اين كه در نظر بگيريم كه آيا اصلا به جايي اصابت مي كند و اگر به مقصد رسيد تاثير آن بر گيرنده پيام چيست؟

ناگفته نماند چندي پيش نيز هم زمان با روز جهاني قدس طرحي از قبه الصخره(همان مسجدي كه در ايران به اشتباه آن را مسجد الاقصي مي نامند) را با نوشته مرگ بر اسراييل در اختيار بچه ها گذاشته بودند تا آنها رنگ آميزي اش كنند.

آن چيزي كه اسباب حيرت را فراهم مي كرد اين بود كه كودكاني كه هنوز جغرافيا براي شان مفهومي جز همان كوچه و شهر محل زندگي شان تهران ،يا قزوين خانه مادر بزرگشان يا شهر مقدس مشهد ندارد، حتي از كشورها هم فقط ايران عزيز را مي شناسند به واسطه شعرهايي كه در مهد كودك يا تلويزيون آموخته‌اند، چگونه با موضوعي همچون روز جهاني قدس ارتباط برقرار مي كنند؟ و اصولا مربي محترم براي ارايه چنين مفهومي چه مقدمه اي را فراهم آورده است؟

تصور كنيد كه اول بايد بگوييد اينجا مسجد الاقصي است قبله گاه اول(قبله يعني چه)بعد اول و دوم چيست؟ پس از آن فلسطين كجاست؟ و اسراييل و صهيونيست چيست ؟ و در نهايت فهماندن مفهوم اشغالگري به ذهن كودكان معصوم ما از چه نبوغي نشات مي گيرد در اين نظام آموزشي خلاقيت كش ايراني؟

خدا رحمت كند  همه اموات را از جمله مادر بزرگ ما را كه ناگهان همچون قرصي فشرده مسلسل وار نصايح را به سوي جوان ترها روانه مي كرد تا ذهن آنها در معرض امر به معروف و نهي از منكر قرار گيرد و وقتي مي گفتيم مادر جان نتيجه اش؟ مي گفت: ثواب دارد ننه جون!

اين دقيقا نگاهي است كه نظام آموزشي ايران به آموزش مفاهيم مذهبي به كودكان در سالهاي پس از انقلاب افكنده است بدون اينكه بداند چه بسته اي را در اختيار چه كسي؟ چگونه؟ با چه ابزاري؟ در چه مكان و زمان و موقعيتي؟  قرار مي دهيم  و اين كپسول ها چه دردي را از كودكان ما دوا مي كند؟

اشتباه نشود من نه با آموزش وضو به كودكان مخالفتي دارم_ كه خود در زماني مناسب آن را فرا مي گيرند_ نه همدردي آنها با فلسطيني ها را مورد سوال قرار مي دهم بلكه اين نوشته طرح پرسشي است از  دست اندركاران نظام آموزش اين كشور كه چرا به كودكاني كه پس مانده خوراكي هاي خود را در مكانهاي عمومي بر زمين      مي ريزند، مراقبت از طبيعت و جانداران ساكن در آن را فرا نمي گيرند، به حقوق انسانها احترام نمي گذارند به هر بيگانه اي اعتماد مي كنند ، آداب معاشرت،غذا خوردن و حضور در مكانهاي عمومي را نمي دانند، خود و بدنشان را نمي شناسند، آن وقت به جاي آموزش مهارتهاي زندگي  تنها ظواهر ديني را_ آن هم  براي رفع تكليف شرعي_ آموزش مي دهند و به اصطلاح خود، انتقال مي دهند. واژه اي كه روزي صدها بار از دهان مسولين آموزشي اين كشور بيرون مي آيد و اتفاقا بارها خود من در تحرير خبرهايي از اين دست  براي رسانه ها نقش داشته ام، در حالي كه در نظام هاي آموزشي مدرن جهان امروز مفهوم اشتراك و در اختيار قرار دادن و با هم آموختن وعرضه کردن توام با اختیارُ جاي خود را به واژه منحوس انتقال داده است چرا كه آنها ذهن بچه ها را انبار غله و علوفه در نظر نمي گيرند تا چيزي را به آن انتقال دهند  .

در پايان از مربيان  تلاشگر مهد كودك فرزندانم صميمانه قدر داني كنم و اين نوشته را  به معناي  قدر ناشناسي نمي دانم بلكه فقط قصد داشتم بر اين موضوع پاي فشاري كنم كه مخاطب هرچند كوچك باشد روزي بزرگ      مي شود و آن چه ما به عنوان خوراك آموزشي و فرهنگي در اختيارش قرار  داده ايم را مورد بازبيني  و واكاوي قرار مي دهد؟  شايد آن روز به ريشمان خنديد! کاش ریشه هامان را به استهزاء نگیرند.

+ نوشته شده در  2007/11/27ساعت 18:48  توسط کیان جوادی  | 

 

چرا لبخند گل پرپر شد و ريخت؟

چه شد آن آرزوهای بهاری؟

چرا در پشت میله خط خطی شد

صدای صاف آواز قناری؟

 

چرا لاي كتابي خشك كردند

براي يادگاري پيچكي را ؟
به دفترهاي خود سنجاق كردند
پر پروانه و سنجاقكي را ؟

خدا پر داد تا پرواز باشد
گلويي داد تا آواز باشد
خدا مي خواست باغ آسمانها
به روي ما هميشه باز باشد

خدا بال و پر پروازشان داد
ولي مردم درون خود خزيدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت
ولي مردم قفس را آفريدند

 

(شعر کشف قفس از کتاب به قول پرستو قیصر امین پور)

قیصر امین پور هم رفت.

بارها متواضعانه دعوت بچه های کتابخانه های کانون را  پذیرفت و صمیمانه لبخند گرمش را هدیه کودکانی می کرد که آمده بودند در نخستین قدمهای نوشتن از شاعر دهکده خوب ما درس شاعری و عاشقی را فرا بگیرند.

کتابخانه ۲۱ کانون تهران در پارک فدک نارمک یک بار او را برای گفت و گو با بچه های نوقلم دعوت کرده بود و او چه با اشتیاق و حوصله به پرسش های ذهن کودکان پاسخ می گفت و تجربه های ارزشمندش را در اختیار آنها قرار می داد.

در ششمین جشنواره مطبوعات کودک و نوجوان که سال ۱۳۸۲ در مرکز آفرینشهای کانون برگزار شد قیصر به مراسمی دعوت شده بود که برای نکوداشت مصطفی رحماندوست با عنوان  صد دانه یاقوت برپا شده بود.

سمت چپ زنده ياد قيصر امين پور

         این عکس را  بیرون از سالن آمفی تیاتر مرکز آفرینش ها در حالی از او گرفتم که روزهای نخست دوربین در دست گرفتن را چه ناشیانه تجربه میکردم.

روح بلند قیصر امین پور شاد و يادش در تمامی لحظه هایمان جاری باد.

+ نوشته شده در  2007/10/30ساعت 9:45  توسط کیان جوادی  | 

خبرگزاري كتاب ايران ايبنا گزارش كرده كه اولين كتابخانه سيار روستايي كشور در استان اردبيل راه اندازي مي شود آن هم به زودي!

ايبنا براي انتشار چنين خبر مسرت بخشي به گفته هاي آقاي كاظم دبير فرماندار گرمي و دامغان از توابع اين استان استناد و بر ضرورت ايجاد  چنين كتابخانه اي در آن شهر تاكيد كرده است.

كتابخانه سيار آذربايجان شرقي_عكس ها از علي بينش

البته مدير كتابخانه‌هاي عمومي استان اردبيل هم در همايش اعضاي انجمن كتابخانه عمومي گرمي مغان با اشاره به محروميتهاي فرهنگي كودكان آن منطقه، از اهميت راه اندازي كتابخانه هاي سيار سخن گفته است.

تا اين جاي كار لابد هر خواننده  اين خبر كه از سابقه و قدمت فعاليت كتابخانه هاي سيار در اين كشو باخبر نباشد اين سوال در ذهنش ايجاد مي شود كه كتابخانه سيار چيست؟ و اولين آن در كشور كه قرار است اردبيلي ها راه اندازي كنند، كي حركت باشكوه خود را به سمت مناطق محروم گرمي آغاز مي كند؟

از سوي ديگر اين خبر از منظري ارتباطي براي كساني كه در عرصه فرهنگ و ادبيات اين كشور  با فعاليت كتابخانه هاي سيار  شهري و روستايي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان آشنايي دارند مصداقي براي يك خبر رساني غير واقعي و اغراق آميز تلقي مي شود .

كتابخانه هاي سيار كانون از آن دست مراكز اصيل، با فعاليت هاي قابل دفاع  است كه از سال 1345 در ايران پايه گذاري شده است.

نخستين كتاب رسانان شريف روستايي كانون مربياني بودند كه در همان سال، كه تازه يك سال از تاسيس كانون مي گذشت كتاب را بر روي اسب و الاغ و شتر گذاشتند و به سختي با كوچ نشينان قشقايي در استان فارس همراه شدند تا دانايي و  انديشه ورزي را لابلاي صفحات كتابها به اين كودكان سخت كوش و مقاوم هديه كنند و پس از آن نيز موتور سيكلتهايي كه روي آن    جعبه هاي نارنجي رنگ حاوي كتاب بسته مي شد،  مركب آنها شد در كوه و دشت و بيابان اين سرزمين.

از آن روزها 41 سال مي گذرد و كودكان روستايي آن روز اكنون نويسندگان ، شاعران و هنرمندان صاحب نامي شده اند كه در مصاحبه با  خبرنگاران رسانه‌ها  آن اتفاق(حضور  كتابخانه سيار در روستايشان) را  تحولي شگرف در زندگي خود مي دانند و از آن به نيكي ياد مي كنند.

كتابخانه هاي روستايي  امروز، اما ماشينها و ميني بوسهايي است كه به امكاناتي مانند وسايل صوتي و تصويري ، قفسه‌هاي كتاب و ميز كتابخواني و صندلي و امكانات ديگري مجهز شده و اكنون شمار آن به  حدود50 مركز در سراسر ايران رسيده است كه اين رقم، بدون شك با توجه به تعداد روستاهاي كشور و جمعيت پرشمار كودكان آن بسيار ناچيز به نظر مي رسد.

اتفاقا استان اردبيل _ به منظور اطلاع آقاي فرماندار گرمي يا خبر نگار محترم تنظيم كننده خبر_با داشتن 4 كتابخانه سيار روستايي پس از همدان كه 5 كتابخانه دارد در مقام دوم جدول كتابخانه هاي سيار كانون قرار گرفته است و فعاليت نسبتا درخوري هم از خود نشان مي دهد.

ياد آوري اين نكته هم خالي از لطف نيست كه كتابخانه هاي سيار  تنها مخصوص كشورهاي در حال توسعه و عقب افتاده عالم نيست بلكه كشورهاي صنعتي جهان همچون ژاپن،آلمان و فرانسه در اين ميان از پيشگامان توسعه اين نوع خدمات رساني فرهنگي در جهان به شمار مي روند و  از قضا  براي اين كار از امكانات بسيار پيشرفته و ماشينهاي مدرني استفاده مي كنند اين را خانمي به من گفت كه مسوول يك بنياد توسعه كتابخواني در آلمان بود و چند سال پيش در ايران با او مصاحبه كردم و  در يك سخنراني نيز ايده هايش را مطرح مي كرد.

  اما امروز به نظر مي رسد  مسولين فرهنگي در ايران به طور عام و شايد مسولين كانون به طور خاص هنوز اين فعاليت ارزشمند و تاثير گذار را آن گونه  كه شايسته است و نياز كودكان محروم روستايي اقتضاء مي كند، جدي نگرفته اند.

مربيان كتابخانه هاي سيار ما مي گويند گاهي بچه هاي روستايي چندين كيلومتر مانده به  روستا به استقبال ما مي آيند و ما را تا محلي كه براي استقرارمان پيش بيني شده همراهي مي كنند و  يكي ديگر از مربيان كانون ميگفت وقتي در يك منطقه كوهستاني از بالا به روستايي نظر مي اندازيم و كوچه هاي پيچ در پيچ و تنگ آن را نگاه مي كنيم حركت پرشتاب بچه ها از آن بالا ديده مي شود كه دوان دوان درب خانه هاي دوستانشان را مي كوبند و آمدن كتابخانه روستايي را بعد از 15 روز به يكديگر خبر  مي دهند.

اين مربيان براي بچه ها قصه مي گويند،شعر مي خوانند ،به آنها كتاب مي دهند و با هم در باره آن كتابها بحث و گفت و گو راه مي اندازند، وسايل نقاشي و كاردستي هم در اختيارشان قرار مي دهند و خلاصه روزي قشنگ و دوست داشتي به بچه هاي روستايي هديه مي شود روزي كه تاثير آن را بر روي بچه ها با ترازوهاي فرسوده هيچ برنامه ريز و مديري در اين كشور  نمي توان ارزيابي كرد و سنجيد.                                    

برنامه ريزان و بودجه نويساني كه با حساب گري اقتصادي، اين فعاليتها را هزينه بر تلقي ميكنند و  براي آن در جريان دانش اندوزي و رشد و پرورش خلاقيتهاي ذوقي و ادبي و هنري كودكان اين سرزمين، چندان ارزش و جايگاهي قايل نيستند.

از سوي ديگر  به نظر من پاسخ نگفتن به اين اشتياق رو به افزايش، به هر دليل در نظام بودجه بندي و برنامه ريزي كشور مترادف است با از دست دادن فرصتهاي ارزشمند شناسايي استعدادهاي نابي كه در روستاهاي ما ممكن است به هرز رود و جامعه را از داشتن هنرمندان، نويسندگان،صنعتگران،پزشكان و شاعران با استعدادي در سالهاي آينده محروم كند.

اين كلام در عين حال  به معني اين نيست كه اين فعاليت در 41 سال گذشته از هيچ نقطه ضعفي رنج نبرده است، اتفاقا بايد آن را و خود كانون را در اين زمينه نقد كرد چرا كه اگر اشتباه در انعكاس اين خبر به شخص خبرنگار ارتباط نداشته باشد بايد كانون را هم مورد سوال قرار داد كه چرا آن منطقه را تحت پوشش كتابخانه سيار روستايي قرار نمي دهد؟ و چرا براي اطلاع رساني بيشتر به مسوولين شهرها و استانها در اين زمينه بيشتر تلاش نمي كند تا امثال آقاي فرماندار  ابداع كننده كتابخانه هاي روستايي در ايران  بدانند و بيشتر بدانند  .

                                                  

جان كلام اين كه زحمات اين مربيان سخت كوش را ارج نهيم و به توسعه اين فعاليت ارزشمند و ماندگار بينديشيم و براي اطلاع رساني  و گسترش آن و گاهي هم كوبيدن ميخ بر كله كساني كه  فرهنگ نمي ورزند، بيشتر تلاش كنيم با اين آرزوي هميشگي كه كاش اولين ها و نخستين ها و  چاق ترين ها و تپل ترين ها جاي خود را به بهترين ها و شريف ترين ها و انسان ترين ها و باسواد ترين ها و خلاق ترين ها بدهد.

دقت در اطلاع رساني و جريان سازي رسانه اي بدون شك مي تواند به ما در رسيدن به اين هدفهاي به غايت با اهميت كمك كند به شرطي كه هركدام ما تصويري از آن كودكان مشتاق و كتابخوان روستايي و نگاه هايي را كه به امتداد جاده براي رسيدن كتابخانه سيار دوخته شده است، هر روز در ذهنمان بازسازي كنيم .

خدا پشت و پناه اين كتابرسانان روستايي و سفر پر ثمرشان دراين جاده هاي پر خطر،سخت و صعب العبور  ايران  همواره       بي خطر باد.

توضيح ضروري: ايبنا البته با ارسال خبر ديگري اين اشتباه خود را خوشبختانه اصلاح كرد.

 

+ نوشته شده در  2007/8/23ساعت 15:54  توسط کیان جوادی  | 

تب كشيدن بلندترين نقاشي جهان همچنان در كشور ما رو به افزايش است؟

واقعا نمي دانم داستان از كجا و توسط چه شير پاك خورده اي آغاز شد؟ فقط از آن جايي كه يكي ما را از آن بالا بلندي آبشار چند صد متري اين چاه ويل به پايين پرتاب كرد تازه متوجه موضوع شدم  كه چه داستاني انتظار ما را مي كشد و چه كلاه گشادي بر سر ما رفته است.

ارديبهشت ماه امسال زماني كه شهر همدان، به قول مردم آن سامان در تدارك جشن پروانه ها بود و جشنواره بين المللي فيلم كودك را انتظار مي كشيد، برگزار كنندگان اين رقابت در يك همكاري تنگاتنگ با مسولين كانون استان تصميم مي گيرند بلندترين نقاشي جهان را به نام شهر تاريخي خود ثبت كنند.بچه هاي همداني در حال كشيدن طولاني ترين نقاشي جهان!

به دنبال اين مساله من و همكارانم كه كار پوشش خبري رويدادهاي كانون را بر عهده داريم به همدان سفر كرديم و با نگارش يك گزارش خبريتوصيفي و قرار دادن يك گزارش تصويري در سايت كانون ، حال و هواي كودكان مهربان اين شهر كهن را در حالي به تصوير كشيديم كه سنگفرش سرد خيابان محل برگزاري اين رويداد  هنري از پارچه هايي پوشيده شده بود كه براي رسيدن به انتهاي آن بايد زمان زيادي را طي ميكردي.

قرار بود 4 كيلومتر هنرنمايي اين بچه‌هاي شاد و خندان همداني ركورد 5/3 كيلومتري بچه هاي اماراتي را در سال گذشته _كه در كتاب ركوردهاي گينس هم ثبت شده بود_ جابجا كند.

روز خوبي بود براي بچه ها وما،  لذت برديم و تلاش كرديم تا اين  هنرنمايي در غياب نمايندگان كتاب ركوردهاي گينس به خوبي در رسانه هاي جمعي كشور بازتاب يابد  كه تا حدودي نيز در اين امر به توفيق دست يافتيم و داد و هواركرديم كه آي ملت  ركورد بلندترين نقاشي جهان در همدان شكسته شد.

چند روزي از هنرنمايي رسانه اي ما نگذشته بود كه تماسي تلفني توام با عصبانيت و تحكم مرا به خود آورد كه اي آقا من از سازمان فرهنگي و هنري شهرداري تهران تماس مي گيرم و ما سال 85 در سعادت آباد ركورد 5 كيلومتري را به مناسبت سال پيامبر اعظم (ص) شكسته ايم و شما با اين كارتان قصد ايجاد اخلال داشته ايد و كم رنگ جلوه دادن زحمتهاي ما، در حالي كه سال پيش از آن هم باز رکورد 5/3 را در تهران به نام خود ثبت كرده ايم.

ابتدا سعي كردم موضوع را پيگيري كنم و صحت و سقم آن را بررسي كنم و او را به آرامش دعوت كردم ولي يك قدم عقب نشيني من برابر بود با چندين قدم پيشروي او و كم كم موضوع را به دفتر آقاي شهردار و حتي ستاد بزرگداشت سال پيامبر اعظم و وزارت كشور و وديگران ارتباط داد و كم مانده بود حكم ارتداد حقير را هم صادر كند.

پس از كند و كاش مساله پي بردم كه برگزار كنندگان چنين رويدادي دقت لازم را در بررسي سوابق اين موضوع به كار نبرده اند و كانون هم در اين قضيه بي تقصير نيست ضمن اين كه خود را به دليل اعتماد بيش از حد به منبع خبر يعني دفتر استاني كانون مقصر ميدانم.

 به فرد ياد شده گفتم كه راههاي مختلفي براي  جبران اين اشتباه وجود دارد اما او قصد داشت با زيركي از آب گل آلوده ماهي بگيرد و با تهديد ما به كشاندن دامنه موضوع به رسانه ها از طريق عوامل خود، ما را به نوشتن يك اصلاحيه عاجزانه و ارسال آن براي رسانه ها مجبوركند.

كار به اينجا كه رسيد ديگر درنگ را جايز نداستم و جوابي دندان شكن را روانه آن سوي خط كردم و به او گفتم ما به رسم اخلاق حرفه اي حتما  اصلاحيه اي منتشر خواهيم كرد ولي كاري را انجام مي دهيم كه شما و دوستانتان هرگز حاضر نبوديد در شرايطي مشابه، در قبال كانون انجام دهيد و تازه دستي را رو كردم كه اصلا انتظارش را نداشت.

به او گفتم مگر ما در مقابل آن نامردي رسانه اي شما واكنشي از خود نشان داديم گفت: ما؟ نامردي رسانه اي؟

گفتم: بله همين امسال در رسانه هاي جمعي كشور ادعا كرديد كه نخستين كتابخانه سيار كشور را در تهران با الگوبرداري از كتابخانه هدهد راه اندازي مي كنيد در حالي كه همه آدمهاي كتابخوان اين مملكت مي دانند كه كانون از سال  1345 تا كنون با شتر و اسب و قاطر و اكنون با ماشين و اتوبوس كتاب را به بچه هاي ايراني رسانده است شما زحمات مربيان اين بچه ها را ناديده گرفتيد.

او وقتي با چنين دست روشده اي روبرو شد بحث را  مطابق معمول به حوزه مسايل مذهبي و اسلامي كشاند و ديگر در اين موارد هم جايي براي سخن اضافه باقي نمي ماند در اين مملكت.

در نهايت خبری را تنظيم كردم و به صورت غير مستقيم به اين موضوع اشاره كردم كه اين دومين در نوع خود به حساب مي آيد و يك  نامه هم به عنوان اصلاحيه  در اختيار همكاران خوبمان در رسانه‌ها قرار داديم بدون اين كه به آنها اجازه دهيم از اين موضوع بهره برداري تبليغاتي كنند. البته آنها هم بعدا خبري را براي رسانه ها ارسال كردند كه جز روزنامه رسالت آن هم در حد چند سطر كسي به آن توجهي نكرد.

خواندن اين خبرها براي كساني كه مايلند از تجربه هاي كاري يك كارشناس روابط عمومي در فضاي اين قدر جذاب و دوست داشتني روابط عمومي ايراني بهره مند شوند خالي از لطف نيست!

البته در اين قضيه نكته اي خنده دار و از سويي قابل تامل هم وجود داشت و آن اين بود كه  همداني ها مي خواستند ركورد 5 كيلومتري را با 4 كيلومتر جابجا كنند و نكته وقتي جالب تر مي شود كه چند روز پيش خبری منتشر شد كه بچه هاي نازنين و غم ديده  شهر بم  هم با ثبت ركورد 5 كيلومتر ركورد بلندترين نقاشي جهان را در اين زمينه شكسته اند.

بكراند اين خبر هم خواندني است چرا كه اشاره شده پيش از اين ركورد فوق به متراژ سه هزار و ۱۴۱ متر  در روماني شكسته شده است!

واقعا بايد از خود و همكاران عزيزمان در رسانه هاي جمعي و روابط عمومي هاي اين كشور بپرسيم كه جايگاه منبع خبر و صحت و سقم خبر در عرصه  اطلاع رساني كشور كجاست؟ و خلاصه اين قصه بلندترين ها و بزرگ ترين ها و چاق ترين ها در اين مملكت كي جاي خود را به بهترين ها، موفق ترينها، شايسته ترين ها، خلاق ترين ها و با استعدادترين ها خواهد داد؟

 بد نيست يك وقتهايي هم بچه هاي اين سرزمين را محور قرار دهيم و هر كاري كه مي كنيم به جاي تلاش براي ثبت در كتاب ركوردها و گزارش هاي كاري اداري به فكر ثبت خنده بر روي لبان آنها باشيم.

+ نوشته شده در  2007/8/18ساعت 17:5  توسط کیان جوادی  | 

 

خستگي راه،كار سنگين روز پيش و كم خوابي شبي كه درآن تنها 2 ساعت به استراحت پرداخته ام نايي در بدنم باقي نگذاشته بود .

جشنواره اي را در يكي از شهرهاي كشور تحت پوشش خبري قرار داديم و شب هنگام، كساني كه  طي چند روز جشنواره مقابل دوربين  عكاسي همكار ما قرار گرفته بودند  cd  به دست، عكس هايشان را مي خواستند و ما تا پاسي از شب به انتخاب و گزينش و ذخيره سازي اين تصاوير بر روي لوح هاي فشرده مشغول بوديم.

تصور كنيد كه رسيدن به خانه با اين همه خستگي و خواب آلودگي وحشتناك چه لذتي دارد در حالي كه همسر گرامي براي رعايت حال من از محل كارش تماس گرفت و  خبر خوش  سپردن بچه ها به مادر زن مهربان را اعلام كرد تا به راحتي خوابي طولاني و شيرين را بدون هيچ سر و صدايي تجربه كنم.

ساعتي نگذشته بود كه ناگهان زنگ در خانه به صدا درآمد و من بد خواب و كم خواب كه با تلنگري يا صداي كوچكي از خواب بيدار مي شوم به زحمت و در حالتي بين خواب و بيداري  كنار درب خانه رفتم و مقابلم پسر و دختر جواني را نظاره كردم كه مسلسل وار حرف مي زدند و من هيچ نمي فهميدم از اين همه پر گويي.

در اين ميان تنها فهميدم كه نمايندگان يكي از بيمه هاي كشور هستند كه براي بازار يابي تلاش مي كنند تا مرده اي متحرك را  به پر كردن فرم بيمه تشويق كنند.

آنها با سرعتي مثال زدني مغز مرا بمباران مي كردند و در مورد مزاياي بيمه عزيز و ارجمندشان كه لابد قرار است نصيب ما شود توضيح مي دادند.

در آخر گفتند خوب آقا فرم بدهيم خدمتتان ؟ و من كه مي خواستم سريع به رختخواب برگردم و  خواب نیمه كاره ام را ادامه دهم درخواست كردم كه همين توضيحات را به صورت مكتوب در اختيارم قرار دهند تا فرصتي ديگر كه به جهان ماده برگشتم در مورد آن تصميم بگيرم.

حرف بي منطق و بي ربط من با واكنش هر دو عزيز دلم روبرو شد كه هرگز! و بايد همين الان تصميم بگيريد و من ضمن خدا حافظي، خواب، اين  نعمت شيرين خدايي را به پر كردن فرم بيمه ترجيح دادم.

بعد از مدتي كه حال تازه اي پيدا كردم و عقلم سر جا آمد به اين مساله فكر كردم كه اين شيوه تبليغي يا بهتر بگويم ضد تبليغ كه ساعت 2 بعد از ظهر درب خانه مردم را بزني و خواب شيرين ظهر را بر آنها حرام كني اصولا چه جايگاهي در علم روابط عمومي دارد؟ و تاثير اين گونه تبليغ بر مخاطبين چيست؟  و آيا بهتر نيست مسولين محترم آن شركت بيمه گر بر كار مبلغان خود نظارت بيشتري داشته باشند و آنها  را تحت آموزش قرار دهند تا در چنين ساعاتي  زنگ خانه مردمان شهر را به صدا در نياورند؟

خلاصه اين شيوه جذاب تبليغي! خواب ما را حسابي بهم ريخت و خاطره اي شد تا هروقت كه به خدمات بيمه نياز پيدا كردم هرگز به بيمه ... مراجعه نكنم.

+ نوشته شده در  2007/6/30ساعت 20:34  توسط کیان جوادی  | 

خواندن روزنامه ها براي آشنايي با فضاي رسانه ها و به تبع آن تهيه بريده جرايد يكي از كارهاي روابط عمومي است كه البته در بين اين  روزنامه خواندن ها گاهي هم با موارد جالبي روبرو مي شويم كه از باب« زكات علم نشر آن است» با همكاران خود هم اين تجربه ها را در ميان مي گذاريم و  فضاي كاري خود را كمي تعديل مي كنيم!

امروز 27 خرداد 1386 در صفحه اول روزنامه اعتدال خبري را ديدم با اين عنوان كه«در سالروز شهادت حضرت زهرا (س): كليه خدمات پزشكي قانوني رايگان ارائه مي‌شود» و بعد با مراجعه به سايت خبرگزاري فارس متن آن را آن جا هم ديدم.كه اداره كل روابط عمومي و امور بين الملل سازمان پزشكي قانوني كشور در اختيار رسانه هاي جمعي قرار داده بود.

متن خبر به اين شرح است:

در سالروز شهادت حضرت زهرا (س):

كليه خدمات پزشكي قانوني رايگان ارائه مي‌شود

خبرگزاري فارس: در سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) كليه خدمات پزشكي قانوني به صورت رايگان ارائه خواهد شد.

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از اداره كل روابط عمومي و امور بين‌الملل سازمان پزشكي قانوني كشور، بنابه‌ دستور سيد شهاب‌الدين صدر رئيس سازمان پزشكي قانوني كشور، كليه مراكز پزشكي قانوني سراسر كشور موظفند در روز دوشنبه مورخ 28 خرداد سال‌جاري مصادف با سالروز شهادت حضرت فاطمه (س) كليه خدمات پزشكي قانوني را به صورت رايگان به مراجعين ارائه كنند.»

البته بد نيست بعضي وقتها ما روابط عمومي ها يك تلنگري هم به خودمان بزنيم و در انتخاب سوژه و اطلاع رساني به مطبوعات و رسانه هاي جمعي يك كمي دقت و سليقه را چاشني كار خودمان بكنيم.

به نظرم مي شد روز ديگري را براي اين خدمت رساني انتخاب كرد و خلق الله بي پولي را كه متاسفانه قضاي روزگار آنها را محتاج خدمات آن سازمان كرده است، مورد لطف و عنايت سازمان پزشك قانوني قرار داد .

و كاش به اين سوال ها  پاسخ داده شود كه رابطه خدمات پزشكي قانوني و سالروز شهادت فخر دو عالم و مادر ائمه اطهار حضرت فاطمه زهراء (س)  چيست؟  و آيا اين رفتار غير ارتباطي و كمي توهين آميز از چشمان تيز بين  كارشناسان روابط عمومي آن سازمان مخفي مانده است؟

البته مدير و كارشناسان روابط عمومي آن دستگاه علاوه بر تنظيم و ارسال خبر مي توانستند به شخص رييس سازمان_ به عنوان مشاور اصلي ايشان_ پيشنهاد دهند اين امر را به وقت ديگري موكول كند تا  همكاران عزيز ما براي ارايه تصويري مناسب از دستگاه خود در ذهن مخاطبينشان در آينده_البته اگر دغدغه اي هست؟_خيلي به زحمت نيفتند.

ممكن است بگويند مگر خدمات پزشكي قانوني در كالبد شكافي منحصر مي شود ؟ و قطعا سوال درستي است ولي توجه به اين نكته هم خالي از لطف نيست كه خبر به گونه اي همه فهم بايد تنظيم شود تا تمامي اقشار جامعه با هر سطحي از دانش بتوانند محتواي خبر و هدف از ارايه آن را درك كنند و در جريان ارتباط، خداي ناكرده مثل من دچار سوء تفاهم نشوند.

شما قضاوت كنيد شايد اشتباه مي كنم.

+ نوشته شده در  2007/6/17ساعت 16:36  توسط کیان جوادی  | 

محمود نوروزي فر نويسنده،محقق، استاد دانشگاه و پژوهشگري است كه سالها با بخش پژوهش كانون همكاري كرد و سرانجام يكي دوسال پيش با پايان مدت خدمتش در كانون بازنشسته شد.

او نويسنده كتابي است به نام «خليج فارس از گذشته تا حال» كه توسط انتشارات كانون در سال 1384 و در پاسخ به اتفاقاتي كه نام و هويت تاريخي خليج هميشه فارس را هدف قرار داده بود منتشر شد.

محمود نوروزي فر سمت راست و دكتر محمد رضا نوروزي سمت چپ

نگارش اين كتاب بهانه خوبي بود تا اورا به جشنواره قلب آبي دعوت كنند تا در يك نشست تخصصي در حاشيه اين جشنواره به تشريح گذشته خليج فارس بپردازد و مطابق معمول اين نشست ها احيانا به سوالهاي حاضران پاسخ گويد.

قلب آبي دوازدهمين جشنواره اي بود كه با عنوان« يك هفته با كانون»، فعاليتهاي مراكز كانون را هر سال به مخاطبين آن در تهران معرفي ميكند و سال 1385 موضوع آن خليج فارس انتخاب شده بود.

به روال معمول اطلاعاتي در اختيارم قرار گرفت و خبري را تهيه و تنظيم كردم و آن را به همراه دعوت نامه‌اي براي رسانه هاي جمعي ارسال كرديم كه آي خلق الله برخيزيد و به كانون بياييد كه محمود نوروزي فر مي خواهد سخنراني كند. پيش خبر اين نشست در سايت كانون هم قرار گرفت به همراه عكسي آرشيوي از او كه قبلا تهيه شده بود.

عصر روز ششم ارديبهشت 1385 در ميان جمعيتي كه براي شركت در نشست حاضر شده بودند هرچه چشم گرداندم محمود نوروزي فر را نديدم و با نگراني از عدم حضور سخنران، به سمت يكي از مديران كانون رفتم كه مسوليت برگزاري اين نشست را بر عهده داشت و سوال كردم نوروزي كو؟

گفت: دكتر نوروزي آمده.

گفتم دكتر؟ تا آنجايي كه من مي دانم او فوق ليسانس تاريخ دارد و در دانشگاه هم تدريس مي كند ولي دكترايش را كي گرفته؟ و حالا كجاست؟ من نمي بينمش.

گفت: آنجاست و شخصي را به من نشان داد كه اتفاقا او هم فاميليش نوروزي است و دكترا هم دارد او دكتر محمد رضا نوروزي يك پزشك است كه به عنوان مدرس نجوم با رصد خانه كانون در زعفرانيه همكاري مي كند و بارها از او به عنوان كارشناس اين عرصه در تلويزيون و برنامه معروف آسمان شب دعوت شده است.

به آن مسوول گفتم :او را سال هاست مي شناسم ولي ايشان كه اوشان نيست من با هر دو آنها به خوبي آشنا هستم و از دوستان من هستند، احتمالا سوء تفاهمي شده يا اشتباهي رخ داده است. حالا در مورد خليج فارس چيزي مي داند؟

گفت: من خودم با او صحبت كردم و درخواستم را پذيرفت و گفت من در مورد خليج فارس سخنراني مي كنم و به ما گفت تا به حال نوشته ها و مقاله هايي را به كنفرانس هاي مختلف ارايه كرده است.

بالاخره جويا شديم و ديديم فردي كه قرار بوده  در بخش اداري، اين ارتباط را برقرار كند شماره اين نوروزي را با آن نوروزي اشتباه گرفته و از قضاء دكتر ما هم با استعداد عجيب و غريب و شگفت آورش كه هم، پزشكي است متخصص، هم مقالاتش در كنفرانس سيراف برگزيده و جايزه گرفته و هم تصويرگري قابل است در عرصه كتابهاي كودك و نوجوان با جوايز بين المللي، در كنار توان بالاي علميش در رشته نجوم، اين درخواست را پاسخ مثبت مي دهد.

بعد از روشن شدن اين ماجرا همه با نگراني به سخنراني او گوش مي داديم و اتفاقا بسيار مسلط  در باره خليج فارس و گذشته و حال آن سخن گفت و به دليل داشتن اطلاعاتي به روز و مفيد،  نشست را به خوبي اداره كرد كه خبر آن هم براي رسانه ها  ارسال شد.

اين موضوع ساعت ها به وسيله اي براي خنده و سر به سر گذاشتن دوستان عزيزمان و دميدن روح شادي و نشاط در جسم هاي خسته برگزار كنندگان جشنواره تبديل شد و خدا را شكر كرديم كه در اين مورد خاص كسي از دوستان رسانه اي ما در نشست حضور نداشت! والا يك كمي آبروريزي مي شد.

البته قرار شد بعدا از محمود نوروزي فر _كه كاملا از اين اتفاق بي خبر است_ هم براي برگزاري نشست ديگري دعوت شود كه اين دعوت هرگز جنبه عملي به خود نگرفت.

حالا قيافه اين دو دوست عزيز ما را با هم مقايسه كنيد آيا وجه اشتراكي بين آنها جز همكاري شان با كانون پيدا مي كنيد؟

 

+ نوشته شده در  2007/6/3ساعت 18:16  توسط کیان جوادی  | 

 

آقا پسر! دختر خانم!  ارتباطات مي خوني؟ معماري؟ علوم تربيتي؟ روان شناسي؟

بشين همين جا برات تعريف كنم كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان چه جاي خوبيه براي بچه‌ها به خدا!

خيلي كارها مي كنه. ما هم خيلي كارها مي كنيم نميدوني آخه اين مربي كتابخانه روستايي ما سوار يه لندرور مي شه از سال 1345 تا حالا هنوز نرسيده!  البته اون موقع با شتر و اسب هم  براي بچه هاي ما كتاب تو كوه و بيابون پخش مي كردند.

تابستون، زمستون، توي برف توي بارون عشقشون فقط بچه هاي  ايرونيه الان هم ميرن. تازه كارهاي ديگه اي هم مي كنيم اين كتابخانه هاي  ما رو  كه مي بيني از سال 1344 تاسيس شده  الان به 600 تا رسيده.

ميدوني افتخار ما چيه؟

چيه؟

اين كه اونهايي كه تاسيسش كردند يه جورهايي محروم ترين و فقير ترين مناطق ايران رو ،حتي مناطق شهري رو براي احداث كتابخانه  انتخاب كردند تهران رو ببين نازي آباد، دو راه قپان،راه آهن همش اونورهاست تو شمال شهر دو تا داريم از 40 تا  يكي زعفرانيه اون يكي لويزان.   تو زهك سيستان بلوچستان، تو كوير، سر مرزها  و هرجايي كه فكر كني تو اين 42 سال كتابخونه درست كردند براي بچه ها .

عجب عجب حالا چه قدر پول میگیرید از بچه ها؟

هيچي بابا هيچي! ببين هيچي كه نمي شه  البته بچه ها بايد ارزش كار فرهنگي رو بدونن! ولي ويژگي كانون اينه كه خدمات و محصولاتش رايگان يا نزديك به رايگانه ميدوني؟ از بچه ها بابت يه سال عضويت 500 تومان مي گيريم تك تومن ها!

جب جاییه این کانون آخه برای چی؟

براي چي نداره براي آينده اين مملكت تو ميدوني چه آدمهايي از توي همين كتابخانه ها به جامعه علمي، فرهنگي، هنري ما معرفي شدند؟ نويسنده ها، شاعرها، هنرپيشه ها تازه ميرن مصاحبه هم مي كنند ميگن ما هرچي داريم از كانونه كه به ما اجازه داد به جاي اين كه تو خيابون  ول بسابيم اومديم تو كتابخونه آدمي شديم براي خودمون،

سه سال پيش هر دانشجويي كه به روابط عمومي كانون مراجعه مي كرد تا در مورد ما چيزي بدونه يا  تحقيقي بكنه  اين حرفها رو بهشون مي گفتيم حالا نمي تونيم بگيم .  آخه دروغ چرا؟  دور از جونتون گلاب به روتون امروز ديگه يه كمي فرق كرده .

ابوالفضل پسر دستفروش 14 ساله اي كه تا همين چند روز پيش مي اومد تو كتابخونه ما  از امروز نمي تونه بياد.                                     

البته مياد دائما مي پرسه: براي تجديد عضويتم چه قدر بايدپول بدم خانم؟

 ميگن: 3 هزار و پانصد تومان تازه اين براي عضويته براي كلاسهاش كه جدا مي گيريم.

و اون غم گينانه سرشو مي اندازه پايين ميره دنبال كارش تو خيابون چون نمي تونه از عهده پرداخت همين پول هم بربياد، البته هستند آدمهايي كه هزينه خدمات فرهنگي رو براي بچه هاشون حاضرند پرداخت كنند اما نه به كانون!

 من مطمئنم  ابوالفضل  ميتونه شاعر بشه.

بابك نيك طلب؟ افشين اعلاء؟ پرستويي؟ طهماسب؟ جبلي؟ ساعد باقري؟ خليل عمراني؟ حسين عليزاده؟ به خدا ميتونه بشه شك نكنيد مگه چي كم داره؟

ببينيد با همتون امروز دعوا دارم  اونهايي كه اومديد گفتيد اقتصاد فرهنگ، اونهايي كه امتياز گرفتيد رفتيد خارج تحصيل كرديد فكر كرديد مدل برنامه و بودجه نويسي براي انگليس و آمريكا روعينا ميشه تو  ميدون غار پياده كرد. ( تازه اونها هم حمايت مي كنند خانم آلمانيه اومده بود   مي گفت كارمون مثل شماست_مثل كانون براي ترويج كتابخواني فعاليت مي كنيم_ خصوصي هم هستيم ولي دولت كمك مي كنه.)

اومديد گفتيد سازمانهاي فرهنگي بايد روي پاي خودشون بايستند و مردم هزينه اين خدمات رو پرداخت كنند، نتيجه اش چي شد؟  حالا همشون براي يك قران دوزار صد تا پشتك مي زنند. هم به اون پوله نرسيدند هم راهشون رو گم كردند.

به خدا اگه ابوالفضل ما پرويز پرستويي نشه؟ شونه به شونه  طهماسب دوست داشتني و جبلي عزيز و نازنين و اكبر عبدي ما نزنه شماها مقصريد بله شما مقصريد كه اين تفكر رو به مراكز فرهنگي ما تزريق كرديد و مي كنيد و پاي ابوالفضل ها رو از كتابخونه مي بريد.

آخه يكي به من بگه كدوم عقب افتاده اي از تو بخش خصوصي حاضره بياد سرمايه گذاري كنه، كتاب ببره بين بچه روستايي ها رايگان توزيع كنه مگه مغزدراز گوش خورده؟! خوب اگه مي خواستند كه اونها خودشون 40 سال پيش اين كارو مي كردند ديگه!

كانون حقوق مربي هاشو نمي تونه تامين كنه مربي هاي نازنين بچه هاي ما  ميزان حقوق شون از همه كارمندان دولت جمهوري اسلامي پايين تره، حتي از معلمين آموزش و پرورش اون وقت ميگن خودکفايي .مسولين سازمان هم دائما ميگن ما يه سازمان كمك زيان بگيريم و بيشتر      نمي تونيم.شايد هم راست ميگن ولي  اين ها مربي هاي بچه هاي ما هستند و احتمالا تصميم دارن  زندگي كنند.

باور كنيد  اگه اين كاريعني خصوصي شدن مراكز فرهنگي توش مايه داشت الان هزاران نفر براش دندون تيز كرده بودند.

به هر حال اگه آينده مملكت رو ميخوايد، و قصد داريد بين گرو هاي مرجع و قاعده اين هرم به قول خودتون گسست ايجاد نشه، جون مادرتون  به ابوالفضل ها فكر كنيد؟!

بعدا اگه اومديد گفتيد چرا رفتار سياسي  مردم اين جوريه؟ اصلا نميشه شناختشون! نمي شه رفتارهاشون رو پيش بيني كرد. اون وقت آدم هايي مثل من  و همكارهاي من بهتون مي گيم:  چون بچه ها رو كوتوله فرض كرديد تو برنامه، بودجه تون  همش به فكر جاهاي گنده و كارهاي گنده بوديد!

+ نوشته شده در  2007/5/29ساعت 17:54  توسط کیان جوادی  | 

  

حوالي ساعت 13 و 30 دقيقه  روز دوازدهم ارديبهشت امسال  در محل كارم كه دقيقا در ضلع جنوبي هتل معروف لاله تهران واقع شده است نشسته بودم كه يكي از همكارانم از وقوع يك تصادف بين يك خودرو پرشيا و موتور سيكلتي در مقابل سازمان آب در خيابان حجاب خبر داد.

اي كاش ...دوربين اداره را در دست گرفته  و بلافاصله به محل حادثه رفتم، جواني راديدم كه دستش زير سرش قرار گرفته و بر سنگفرش گرم خيابان در ميان خون خود غلتيده بود.

مردي از عابرين پياده در حالي كه پارچه اي را زير سر جوان 22 ساله قرار داده بود تلاش مي كرد از شدت خونريزي بكاهد و بانوي ميان سالي هم كه بعدا فهميدم پزشك بوده دائما انگشت خود را بر روي گردن مصدوم مي فشرد و نبض او را كنترل مي كرد.

مرد جواني نيز كه راننده يك ماشين پرايد بود در مقابل او توقف كرده  و به شدت  از ترس مي لرزيد از او جريان را پرسيدم در حالي كه تصور مي كردم او با موتور سوار برخورد كرده است ولي  راننده پرايد گفت هر دو راننده از شمال به جنوب حركت مي كردند كه راننده پژو پرشيا ناگهان با موتور سوار برخورد و اورا به لاين مقابل روبروي ماشين من پرتاب كرد تصور كنيد  اين راننده با چه صحنه اي روبرو شده است تا دليل اضطراب و هيجان او  را بيشتر درك كنيد.

در حالي كه صحنه جان دادن اين جوان زحمت كش كه پيك موتوري بود  را مقابل چشمانم نظاره مي كردم با اكراه از اين صحنه دلخراش عكس انداختم.

راننده پرشيا به گفته مردم حاضر در صحنه خانمي بود كه پس از پياده شدن از ماشين خود بعد از چند دقيقه فرار كرد ولي با همت يك موتور سوار و كاركنان سازمان آب در يكي از چهارراههاي پايين تر از سازمان آب در خيابان حجاب دستگير شد.

پس از گرفتن عكس از اين واقعه به محل  كارم برگشتم و با يكي از دوستانم در  روزنامه جام جم تماس گرفتم و خبر اين حادثه را براي دوست فرهنگي نويسم بازگو كردم و اوهم موضوع را با همكار حوادث نويسش مطرح ودر نهايت براي نخستين بار قرار شد حوادث نويس شوم.

پيش از اين به فراخور خبرهايي كه براي كانون تهيه مي كردم علاوه بر خبرهاي فرهنگي، هنري دستي هم در نگارش اخبار اجتماعي، اقتصادي و ورزشي هم برده بودم ولي هرگز عرصه حوادث نويسي را تجربه نكرده بودم.

خبر را به همراه عكسهايش در اختيار جام جم گذاشتم و فرداي آن روز در صفحه حوادث آن روزنامه با عنوان «پيك مرگ پيك موتوري را به كام كشيد، منتشر شد.

پس از اين اتفاق نيم روز تلخ و دردناكي را سپري كردم در حالي كه تصويري از چهره آن جوان بخت برگشته كه اتفاقا نه كلاهي بر سر داشت و نه لباس مناسبي پوشيده بود مقابل چشمانم دائما  رژه مي رفت.

تو گويي من بله من او را كشته ام! واقعا اعصاب فولادي ميخواهد اين حوادث نويسي.

 اما اين احساس ناخوشايند در واقع تلنگري بود كه قدر شرايط و محيط كاري خودمان را بيشتر بدانيم و صفا و پاكي و لطافت كار با كودكان و نوجوانان و خبر نويسي در عرصه فعاليتهاي فرهنگي و هنري براي آنها را بيشتر درك كنيم.

در عين حال اصلا قصدم اين نيست كه اهميت و ارزش كار همكاران حوادث نويس كه دائم با تصادف و تصادم و قتل و جنايت و تجاوز و دزدي سرو كار دارند را ذره اي مورد ترديد قرار دهم ولي چه كنم كه كار با كودكان و حضور دائمي در محيط هاي پر نشاط كودكانه و روحيه نازك نارنجي ما  اصلا با حوادث نويسي سازگار نيست.

اين تجربه از سوي ديگري هم برايم درس آموز بود چرا كه علي رغم اين موضوع كه متن خبر  با كمترين تغييري در روزنامه به چاپ رسيده بود اما دو بخش آن از متن اصلي حذف شده بود.

اول اين كه تلاش كردم اين موضوع را مطرح كنم كه كه شيب نسبتا تند اين خيابان باعث مي شود كه ماشينهاي  در حال ورود از خيابان حجاب به فاطمي با سرعت بيشتري به طرف جنوب خيابان حركت كنند و همين موضوع باعث شده تا به حال چندين مورد تصادف حتي منجر به مرگ هم در اين محل به وقوع بپيوند .دوم اين كه چرا نيروهاي امدادي و پليس با تاخيري در حدود نيم ساعت به محل وقوع حادثه رسيدند؟ كه هر دو مورد از متن خبر حذف شده بود.

دليل اين كار هرچه بود براي من توجيه ناپذير به نظر مي رسيد چرا كه وظيفه رسانه ها ايجاب مي كند كه وقايع را به صورتي شفاف و واقعي به مردم منتقل كنند و كاستي ها و اهمال احتمالي هر فرد يا سازمان مسوولي را در اين راه به آنها گوشزد كنند.

با آرزوي رحمت و مغفرت براي اين جوان زحمت كش و فقيد ودرخواست صبر و شكيبايي براي خانواده او براي نخستين بار عكس هايي از اين واقعه را در وبلاگم  قرار دادم.

كاش بچه هاي عاشق موتور سواري در اين خيابانهاي شلوغ تهران بيشتر به رعايت نكات ايمني توجه كنند.

در هر صورت این واقعه به یکی از تلخ ترین خاطره های کاری من در روابط عمومی تبدیل شد.

 با عرض پوزش از خوانندگان وبلاگ ، عكس ها  اينجاست:

1/ 2/3/4 /5

+ نوشته شده در  2007/5/26ساعت 22:17  توسط کیان جوادی  |